حکمتها و اندرزها - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٢
دیگری از شهر خارج شده بود و به هم برخوردند ، اوضاع و احوال را از یکدیگر پرسیدند ، ضمن گفتگوها معلوم شد که اخیرا متاعی که مصادف و رفقایش حمل میکنند کمیاب شده و بازار خوبی پیدا کرده است . مصادف و رفقایش خوشحال شدند و به بختخویش آفرین گفتند و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند . در همین وقت دور هم جمع شدند و تصمیمی گرفتند ، تصمیم گرفتند بازار سیاه به وجود آورند و حداقل به کمتر از صد در صد سود خالص بعد از وضع همه مخارج به مدینه بر نگردند ، هم عهد شدند و قسم خوردند که همه با هم قیمتها را بالا ببرند . بعد از این پیمان وارد شهر شدند . مطلب همانطور بود که در بین راه اطلاع یافته بودند . طبق پیمانی که با هم بسته بودند و هم قسم شده بودند ، بازار سیاه به وجود آوردند و هر طور دلشان میخواست جنس خود را فروختند و به سفر خود خاتمه دادند . مصادف خوشحال و خوشوقت به مدینه برگشت و یکسره به حضور امام صادق رفت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار زر داشت جلو امام گذاشت و گفت یکی از این دو کیسه سرمایه شماست و یکی دیگر که مساوی اصل سرمایه است سود خالصی است که به دست آمده . امام فرمود : چه سود زیادی ! بگو ببینم چطور شد ؟ مصادف ماجرای هم قسم شدن برای گرانفروشی را شرح داد . امام با تعجب فراوان فرمود : سبحان الله ! شما که نام خود را مسلمان میگذارید چنین کاری کردید ؟ ! هم قسم شدید که به کمتر از صد در صد سود خالص نفروشید ؟ ! سپس فرمود : همچو کسب و تجارتی به درد من نمیخورد . امام یکی از آن دو کیسه را برداشت و