حکمتها و اندرزها - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٥
دستور بدهید قرض من را بدهند . فرمود : چقدر مقروضی ؟ گفت : صد هزار درهم . فرمود : چقدر زیاد ! بعد فرمود : متأسفم که اینقدر تمکن ندارم که همه قرضهای تو را بدهم ولی همینکه موقع حقوق و تقسیم سهمیهها شد من از سهم خودم تا آن اندازهای که مقدور است خواهم داد . عقیل گفت : سهم تو که چیزی نیست ، چقدرش را میخواهی خودت برداری و چقدرش را به من بدهی ، دستور بده از بیت المال بدهند . فرمود : بیت المال که ملک شخصی من نیست ، من امین مال مردمم ، نمیتوانم از بیت المال به تو بدهم . بعد که دید عقیل خیلی سماجت میکند از همان پشت بام که به بازار مشرف بود و صندوقهای تجار دیده میشد به صندوقهای اشاره کرد و فرمود : من یک پیشنهاد به تو میکنم که اگر عمل کنی همه قرضها را میدهی و آن اینکه این مردم تدریجا به خانهها میروند و اینجا خلوت میشود و صندوقهاشان که پر از در هم و دینار است اینجا هست ، همینکه خلوت شد برو و این صندوقها را خالی کن و قرض هایت را بده . عقیل گفت : برادر جان سر به سر من میگذاری ، به من پیشنهاد دزدی میکنی ، مگر من دزدم که بروم مال مردم بیچارهای را که راحت در خانه های خود خوابیدهاند بزنم ؟ ! فرمود : چه فرق میکند که از بیت المال به ناحق بگیری و یا این صندوقها را بزنی ، هر دو دزدی است . بعد فرمود : پیشنهاد دیگری به تو میکنم ، در این نزدیکی کوفه شهر قدیمی حیره است و مرکز بازرگانان و ثروتمندان عمدهای است ، شبانه دو نفری میرویم و بر یکی از آنها شبیخون میزنیم . عقیل گفت : برادرجان من از بیت المال مسلمین کمک میخواهم و تو این حرف ها را به من میزنی ؟ ! فرمود : اتفاقا اگر مال یک نفر را بدزدی