معاد - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٦
( یعنی قطع نظر از خصوصیتهایی که در هر جسم مشاهده میشود ) یک امر یکنواخت است و در همه اشیاء مشابه . اما در عین حال ، اشیاء دارای خاصیتها و اثرهای مشابه نیستند . در درجه اول سراغ عناصر میرفتند که با اینکه عناصر در جرمیت و جسمیت با یکدیگر اشتراک دارند ، چرا در خاصیت اختلاف دارند ؟ پس ناچار هر عنصری در عین اینکه جسم و ماده است ، باید یک چیزی داشته باشد که در عنصر دیگر نیست ، که همان چیز مبدأ اثر جداگانه برای این عنصر نسبت به سایر عناصر شده است . آن چیز را به اعتبار اینکه مبدأ یک خاصیت و اثر است " قوه " مینامیدند ، منتها اینجا به یک تحلیل به اصطلاح فلسفی هم دست میزدند و میگفتند خود آن قوه نمیتواند یک چیزی باشد عین این جسم و جرم ، به این معنا که آن هم جرم و جسم دیگر در داخل این [ جسم باشد ] که با همدیگر مخلوط شده باشند ، چون اگر آن هم یک جرم و جسم دیگر باشد مثل همه جرمها و جسمهای دیگر ، همان خاصیت مشابه آنها را باید داشته باشد . پس طبعا یک چیز دیگری است . آنوقت باز خود آن چیز دیگر ، خاصیت جرم و جسم است ؟ اگر خاصیت این امر مشترک باشد ، باز در همه جا یکسان است . پس خاصیت این هم نیست ، یک چیزی است در عرض آن ، حالا میخواهید تعبیر کنید بگویید یک عنصر جداگانهای است در عرض عنصر جسم البته عنصر نه به معنای مصطلح معروف یعنی یک واقعیتی است غیر از واقعیت جسم . بعد با یک حساب دیگری میگفتند که آن چیز ، جدا از جسم هم نمیتواند باشد ، نه یک چیزی که از آن جدا و بیرون است . در عین اینکه غیر این جسم است ، با جسم اتحاد وجودی دارد ، که این مسأله اتحاد وجودی را تقریبا میشود به یک شکل دیگری تعبیر کرد ، باید گفت که بعد دیگری از ابعاد این موجود است ، یعنی این موجود مثل این است که یک موجود چهار بعدی ( یعنی چهار جنبهای ) باشد : طول و عرض و عمق ، یکی دیگر هم " قوه " است که با این [ موجود ] متحد است ، یک وجود علیحدهای ندارد ، و طبعا اگر ما جسم را یک جوهر دانستیم ، آن قوه هم مثل خود جسم ، جوهر خواهد بود یعنی عرض و خاصیت نیست . در نحوه بررسیای که در این کتاب شده است ، تقریبا از نظر تحلیل همان تحلیل است ولی با یک حساب دیگری ، به این معنا که ماده و انرژی هر کدام عنصر جداگانهای تلقی شدهاند و آن عنصر - که دخالت آن ضروری تشخیص داده شده است - به عنوان عنصر سوم است . همان طوری که قدما حساب یک واقعیت - که