معاد - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٢
چرا اختلاف دارند ؟ اینها که در ماده بودن با همدیگر مشترک هستند و " حکم الامثال فی ما یجوز و فی ما لا یجوز واحد " امور متشابه باید خاصیتهای متشابه داشته باشد ، در جسمیت و جرمیت که با همدیگر شریکند ، پس چرا خاصیتها مختلف است ؟ اینجا بود که مسأله قوه مطرح میشد . دیگر نمیشد با خود ماده ، این اختلاف خاصیتها را توجیه کنند ، بگویند که در ماده ماده دیگری است ، چون باز ماده ماده است و خاصیت یکی میشود . میگفتند قوهها و نیروها مختلف است ، نوع نیروها مختلف است . آیا این نیروها عرض است یا جوهر ؟ میگفتند اگر عرض باشد ، خود عرض ناشی از جوهر است ، باید ناشی از خود ماده باشد . باز اشکال عود میکند که ماده چطور شد که عرضهای مختلفی ایجاد کرد ؟ پس باید آن خودش جوهری باشد و متحد با این ماده باشد که ناشی از ماده هم نباشد ، چون اگر ناشی از ماده باشد همان اشکال دو مرتبه عود میکند . پس ماده در عالم یکی است ، قوه در عالم مختلف است . روی یک حسابهایی هم میگفتند قوه باید وجود جوهری داشته باشد . وجود عناصر مختلف را روی این حساب توجیه میکردند .
" قوه " در ذی حیاتها
پس در واقع آنها به دو عنصر ( به اصطلاح فلسفی نه به اصطلاح علمی ) [ اعتقاد داشتند ] ، عالم را " دو حقیقتی " میدانستند : ماده ، قوه . ولی برای این قوهها تا [ مرتبه ] ذی حیاتها اهمیت زیادی قائل نبودند ، میگفتند قوه یک امری است که حال است ، در همه ماده حلول دارد و با پیدایش ماده پیدا میشود ، با فنای ماده هم فانی میشود . تا میرسید به ذی حیاتها ، اینجا قوه یک شکل دیگری پیدا میکرد و به یک علت خاصی نام " نفس " روی آن میگذاشتند . تا میرسید به انسان ، قوه در انسان بالخصوص به دلایل خاصی که یکی از دلایلش را آقای مهندس بازرگان در اینجا ذکر کردند یک شکل خاص پیدا میکرد که با آن قوههایی که قبلا فرض کرده بودند قابل توجیه نبود . یکی [ از آن دلایل ] همین استعداد بینهایت و آرزوهای بینهایت در انسان است ، و یکی مسأله ادراک کردن کلیات ، و مسائل دیگر . میگفتند آن قوه ( یعنی آن مبدأ اثر ) که در انسان هست با مبدأ اثرهایی که در غیر انسان هست تفاوتهایی دارد که حتی از جنس آن قوهها هم نمیتواند باشد . این بود که برای آن یک جنبه من عنداللهی قائل