معاد - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٥
گاهی ما یک شیء را به فاعلش تعریف میکنیم ( البته مواردش فرق میکند ،
موارد سؤال فرق میکند و موارد جواب هم فرق میکند ) مثل اینکه کسی بپرسد
این چیست ؟ میگوییم این اثر آقای طباطبایی است ، آن را تعریف [ میکنیم
] بدون اینکه از محتوای این کتاب چیزی گفته باشیم که موضوع و محتوایش
چیست و بدون اینکه آن هدف و غرضی که از تألیف این کتاب بوده است
بیان کرده باشیم ، این را فقط از راه فاعلش معرفی میکنیم ، که البته
میگویند هیچیک از این تعریفات به تنهایی کامل نیست ، نه تعریف به
علت فاعلی ، نه تعریف به علت غایی و نه تعریف به علت مادی و صوری ،
هر کدام به تنهایی باشد کافی نیست . تعریف کامل آن است که هم علل
داخلیه یک شیء را بیان کند و هم علل خارجیه ، فاعلش را بیان کند ،
غایتش را هم بیان کند ، اجزای تشکیل دهندهاش را هم بیان کند .
تعریف ناپذیر بودن خدا
اگر یک امری بسیط بود و اساسا جزء نداشت ، ما آن را دیگر نمیتوانیم به اجزائش تعریف کنیم ، همچنانکه اگر شیئی غایت نداشت ( یعنی برای یک غایت دیگر به وجود نیامده بود یا حتی غایتش با فاعلش یکی بودن ) آن را از راه اثر و غایتش نمیتوانیم تعریف کنیم ، و اگر [ یک شیء ] تنها فاعل داشته باشد ، یگانه راهی که ما میتوانیم آن را تعریف کنیم این است که آن را به فاعلش تعریف کنیم ، که اگر یک شیء فاعل نداشته باشد ، جزء هم نداشته باشد ، غایت هم نداشته باشد ، طبعا غیر قابل تعریف است و به همین دلیل ما خدا را نمیتوانیم تعریف کنیم ( یک تعریف واقعی ، تعریفی که به اصطلاح ذاتی باشد ) . ما خدا را از راه اثر [١] میتوانیم بشناسیم ولی خدا را نمیتوانیم تعریف کنیم به آن معنا که اشیاء دیگر را تعریف میکنند ، چون خدا نه جزء دارد که بگوییم خدا آن چیزی است که از فلان شیء و فلان شیء به وجود آمده ، نه فاعل دارد که بگوییم خدا آن چیزی است که آن را برای فلان هدف به وجود آوردهاند ، و طبعا هیچیک از آن چیزهایی که در باب تعریف از آنها استفاده میشود ، در مورد خدا[١] اثر غیر از غایت است .