معاد - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٣
پوسید ولی روحها در گرو سنگینی کارها و اعمال خودش است " « موقنة
بغیب انبائها » " در حالی که یقین کرده است به خبرهای غیبی که در دنیا
به او میدادند و آن وقت باور نمیکرد ، حالا یقین پیدا کرده که آنچه
گفتهاند راست بود . " « لا تستزاد من صالح عملها و لا تستعتب من سییء
زللها » " [١] در آن وقت به او نمیگویند یک مقدار عمل صالح بیشتر کن
، چون دیگر آنجا جای عمل نیست و کارهای بدی هم که کرده است ، دیگر
اینجا فایده ندارد که بگوید ببخشید و توبه و استغفار میکنم ، فایدهای
ندارد .
غرضم این دو جمله است که میفرماید: " « صارت الاجساد شحبة بعد بضتها»
" بدنها ، استخوانها پوسیده است ولی روحها در گرو اعمال هستند، در حالی
که در آنجا یقین کردهاند به چیزهایی که در دنیا یقین نمیکردند . [ آیا ]
این درست نمیرساند که در نظر امیرالمؤمنین مسأله روح یک مسأله است و
مسأله جسد مسأله دیگری ، آدم وقتی که مرد بدنش میپوسد و روحش در دنیای
دیگری باقی است ، آن وضعی دارد و این وضعی ؟
خطبه ١٠٧ هم راجع به میت در حال احتضار است ، میفرماید : " « یردد
طرفه بالنظر فی وجوههم » " در حال احتضار چشمهایش را این طرف و آن
طرف بر میگرداند ، به چهره بازماندگانش نگاه میکند . در نهج البلاغه این
طور آمده که گوشش نمیشنود . از جملههای اینجا شاید جای دیگر هم استفاده
شود که میت در حال احتضار ، گوشش زودتر از چشمش از کار میافتد . حالا
من نمیدانم چه فلسفهای دارد و چگونه است ؟ " « یری حرکات السنتهم و لا
یسمع رجع کلامهم » " میبیند [ اطرافیان ] زبانهایشان حرکت میکند اما
صدایشان را نمیشنود . " « ثم ازداد الموت التیاطا » " باز مرگ چنگهای
خودش را بیشتر فرو میبرد " « فقبض بصره » " دید را هم از او میگیرد
" « کما قبض سمعه » " همچنانکه شنوایی را از او گرفته بود " « و
خرجت الروح من جسده » " و روح از جسد او بیرون میرود . " « فصار جیفة
بین اهله » " بعد از آن یکمرتبه همین انسان موجود زنده به یک مردار در
میان خانواده تبدیل میشود . بعد از تعطیل حواس [ آیا ] از این تعبیر "
« و خرجت الروح من جسده » " استنباط نمیشود که از نظر امیرالمؤمنین
ماهیت حقیقی مرگ ، خروج روح از بدن است ؟
خطبه مختصر دیگری هست که حضرت راجع به توصیف ملک الموت سخن
[١] نهج البلاغه ، خطبه . ٨١