معاد - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٩
خیال میکرده این است ، یک چیز دیگر است ؟ به عبارت دیگر ، انسان کمال
مطلق را میخواهد . انسان طالب کمال خودش است ( آنهم نه کمال محدود ) ،
انسان از محدودیت که نقص و عدم است تنفر دارد و چون به هر کمالی که
میرسد ، اول همان بارقه کمال نامحدود او را به سوی این کمال محدود
میکشاند ، خیال میکند مطلب و گمشدهاش این است . دنبال یک زن میرود ،
خیال میکند ، که آن مطلوب و گمشدهاش واقعیاش این است . وقتی که میرسد
، آن را کمتر میبیند از آنچه که میخواهد . باز دنبال چیز دیگر میرود ،
چون خواستهاش از اول کاملتر است از آنچه که دنبالش میرفته است . و
اگر انسان به کمال مطلق خودش ( یعنی به آنچه که در نهادش نهاده شده
است ) برسد ، در آنجا آرام میگیرد ، دلزدگی هم دیگر پیدا نمیکند ، تنفر
هم پیدا نمیکند ، طالب تحول هم نیست .
قرآن در مورد خدا این مطلب را میگوید : " « الذین امنوا و تطمئن
قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب »" [١] . قید " « الا
" و کلمه " « بذکر الله »" که به اصطلاح جار و مجرور از متعلق خودش
جلو افتاده ، افاده حصر میکند ، یعنی " تنها " : همانا تنها با یاد
خداست که دلها آرامش پیدا میکند . " « و من اعرض عن ذکری فان له
معیشة ضنکا »" [٢] آن کسی که از یاد ما اعراض میکند ، معیشت سخت و
تنگی پیدا میکند . با اینکه لازمه در یاد خدا نبوده این نیست که اسباب و
وسایل مادی زندگی انسان ، انسان را تحت فشار قرار بدهد ، یعنی قرض آدم
را تحت فشار قرار بدهد ، بی پولی آدم را تحت فشار قرار بدهد ، ولی
انسان از ناحیه درون تحت فشار قرار میگیرد ، برای اینکه چیزی را دارد که
مطلوب واقعیاش نیست ، از مطلوب واقعی چیزی در آن وجود ندارد .
اینکه انسان به هر آرزویی که میرسد باز در بند آرزویی دیگر است ،
همانی که به اقلیمی میرسد باز در بند اقلیمی دیگر است و راهش را غلط
پیموده و با اقلیم به اقلیم اضافه کرده و میخواهد خودش را اشباع کند ،
آن نیرویی که او را دنبال آرزو میدواند ، نیرویی است که او را دنبال
حقیقتی میدواند که دیگر هیچ محدودیت و نقصی در آن حقیقت نیست ، کمال
مطلق است . پس طبق این بیان ، انسان طالب کمال مطلق است ،
[١] رعد / . ٢٨ [٢] طه / . ١٢٤