معاد - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٦
مظروف یک چیز است . تقریبا مثل مکان و جسم است که مکان قبل از جسم وجود ندارد ، جسم که به وجود بیاید مکان به وجود آمده است . میگویند در این نظریه معروفی که " آیا جهان ما از نظر ابعاد متناهی است یا نامتناهی ؟ " که اینشتین بر اساس نظریه مخصوص خودش معتقد شده است ابعاد جهان متناهی است ، مترلینگ که منکر این نظریه است در یک مباحثهای به اینشتین گفته است که حالا فرض که ما رفتیم در همان مرز عالم ( آنجا که تو میگویی در آنجا مکان تمام میشود ، جا دیگر تمام میشود ، چون جسمی نیست جایی هم نیست ) ، اگر ما دستمان را از همان مرز ، آن طرفتر در از کردیم ، دست ما کجا میرود ؟ میتواند اصلا مکانی وجود نداشته باشد ؟ خواسته است بگوید که مکان قطعا غیر متناهی است ، نمیتواند متناهی باشد چون اگر متناهی باشد ما دستمان را که آن طرف دراز میکنیم ، جایی نیست که برود ؟ گفته بود از خود جسم ، دست تو کجا میرود ؟ گفته بود مکان . گفته بود مکان از کجاست ؟ گفته بود از خود جسم ، دست تو که رفت مکان را با خودش میبرد . مکان غیر از خود همین ابعاد جرم چیز دیگری نیست ، نه اینکه مکانی وجود دارد و دست تو میرود آن مکان را پر میکند . دست تو که رفت مکان را هم با خودش برده است . در باب ظرف علم و مظروفش هم مسأله این است . قبلا در روح ما واقعا یک گنجایشی مثل ظروف مکانی وجود ندارد که منتظر است علمی در آن ریخته شود . آن عنصری که اسمش عنصر روحی است ، یک موجودی است ( ١ ) که هر مقدار معلومات بر آن اضافه شود ، خود آن است که دارد بزرگ میشود و رشد میکند و ظرفیتش برای رشد و توسعه و بزرگ شدن و برای اینکه معلومات بر آن اضافه شود ، یک ظرفیت محدودی نیست .