رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٨٥ - وفادارِی ِیا نداِی وجدان
وفادارِی ِیا نداِی وجدان
روزِی نعمان بن منذر که از پادشاهان زمان ساسانِیان به شمار مِیآمد، به شکار رفته بود. به دنبال گور«خر»ِی اسب تاخت، و از لشکر خود دور افتاد. نزدِیک غروب در مِیان بِیابان هولناک ِیک سِیاهِی به چشمش خورد. به آن طرف روان گردِید. پس از مقدارِی راه خِیمهاِی پلاسِین را مشاهده کرد که صاحب آن مردِی از قبِیل? بنِی طِی به نام حنظله بود. همِین که نعمان به آنجا رسِید گفت: به من جا مِیدهِید تا شب را بِیاساِیم؟ حنظله پِیش آمد و گفت: جان من من فداِی مهمان باد، بفرماِیِید!
نعمان پِیاده شد و حنظله او را نشانِید و اسبش را بست و قدرِی کاه پِیش اسب رِیخت.
اِین خانواده، براِی امرار معاش خود تنها مِیشِی داشتند که با شِیر آن روزگار را مِیگذراندند. حنظله به زن خود گفت: اِین مرد از چهرهاش پِیداست که شخص بزرگِی است، چگونه از او پذِیراِیِی کنِیم؟