رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٢٣ - داستانِی خونِین
کشتن، سر او را براِی مَسلمة آوردند و برادر دِیگرش به نام محمّد بن مهلّب نِیز کشته شد.
برادر دِیگرِی بنام مُفَضَّل بن مهلّب در طرف دِیگر لشکر دشمن مشغول جنگ بود و از قتل دو برادر خود خبر نداشت که برادر چهارم بنام عبدالملک بن مهلّب پِیش او آمد و گفت: چرا توقّف کردهاِی که دو برادر ما ِیزِید و محمّد و نِیز پِیش از آن دو حبِیب کشته شدهاند و همه لشکرِیان فرار کردهاند!
بنا بر نقل دِیگرِی هِیچ جرِیان قتل برادرها را به او خبر نداد، بلکه به او گفت: امِیر لشکر «ِیزِید» به واسط رفته، تو دنبال او برو. پس از اِینکه مفضّل به واسط وارد شد، از جرِیان قتل برادرها باخبر شد. از آن به بعد سوگند ِیاد کرد که دِیگر با برادرش عبدالملک سخن نگوِید!
در جنگ نهروان بر چشم مفضّل ضربتِی خورده بود، معِیوب بود، مِیگفت: عبدالملک مرا رسوا کرد عذر من در نزد مردم چِیست که اگر بگوِیند «پسر أعور کور فرار کرد!». چرا قضِیّه را براِی من راست نگفت تا قتال کنم و کشته شوم؟! و نِیز گفت:
وَ لا خَيرَ في طَعنِ الصَّنادِيد بِالقَنا
وَ لا فـي لَـقاءِ النَّـاسِ بَـعدَ يَـزيدَ[١]
[١] شرح نهج البلاغه لابن ابِی الحدِید، ج ٣، ص ٢٥٣.