رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٢١ - داستانِی خونِین
عدِی بن ارطاة که از طرف ِیزِید آنجا استاندار بود، او را گرفت و به زندان افکند.
وقتِی که ِیزِید از جرِیان باخبر شد، لشکر زِیادِی که شمار? آنها به هشتاد هزار نفر مِیرسِید به رهبرِی برادرش مَسلَمة بن عبدالملک (که در ارتشبدِی و تدبِیر امور لشکرِی و در عِین حال امِینترِین مردم به او بود در ادار? ارتش) براِی سرکوبِی او فرستاد و برادرزاد? خود عبّاس بن ولِید بن عبدالملک را معاون او قرار داد.
ِیزِید بن مهلّب وقتِی که جرِیان را دانست، از بصره بِیرون رفت و وارد شهر واسط شد و چند روزِی در آنجا اقامه کرد. سپس از آنجا به عَقر «موضعِی بِین کوفه و کربلا، که گفته مِیشود همان محلِّی است که امام حسِین علِیه السلام در آنجا شهِید شده است» رفت و در اِین هنگام آمار سپاهِیان او به ِیکصد و بِیست هزار نفر مِیرسِید و از آن طرف مَسلَمة با سپاه شام رسِید و هر دو لشکر در رو به روِی هم صف بستند و آتش جنگ شعلهور شد و هر دو طرف به جان هم افتادند.
در اِین موقع، مسلمة به ِیکِی از فرماندهان خود دستور داد تا آن پلهاِیِی که ِیزِید بن مهلّب براِی عبور سربازان خود بسته بود، آتش بزنند. هنگامِی که اهل عراق مشاهده کردند دود آتش بلند شد، همه فرار را بر قرار اختِیار کردند و جرِیان فرار سربازان را به ِیزِید رساندند. او گفت: از چه چِیز فرار کردند؟ مگر کشتارِی رخ داده