بانوى آب و آفتاب: طرحى نو در كتابشناسى حضرت زهرا (س) - سروقامت، حسين - الصفحة ٢١٥ - «كشتى نجات بر ساحل حيات»/ سيد مهدى شجاعى، كشتى پهلو گرفته
از همه اين حرفها كه بگذريم، گاهى ميان پيشكارى كه در خانه است، با بانوى آن خانه، حرفها و سخنانى است كه ميان ياران نزديك نيست.
فصل نهم كتاب سخنان فضه است با فاطمه، كه نقطه ثقل اين سخنان بر ماجراى فدك است و قضايايى كه ميان فاطمه و ديگران رخ داد ... يك به يك و ذره به ذره! تا مىرسد به خطبه جانانه فاطمه كه متن آن در كتاب آورده شده است ... و آدمهايى كه همه اينها را شنيدند اما دم برنياوردند:
وقتى شما از مسجد در آمديد، زمزمه اعتراضى ملايم در مسجد پيچيد، تكان خوردن برگى خشك بر برگى و نه حتى جنبيدن سنگى بر سنگى! (ص ١١٥ كتاب)
اگر همين اعتراض ملايم ادامه مىيافت، شايد به آشوبى خونين مبدل مىشد، اما نه، هرگز از چنين مردمى آبى گرم نمىشود!
مسجد انباشته از سنگ بود يا آدم؟ پس چرا آتش نگرفت؟ پس چرا نسوخت؟ پس چرا آب نشد؟
ما زنان روسپيد كه مو سپيد شديم در مقابل آن همه مران نامرد.
يك مرد نبود در ميان آن همه جمعيت كه برخيزد و بگويد فاطمه تو راست مىگويى؟
يك شمشير نبود در ميان آن همه نيام خالى كه حق را از باطل جدا كند؟ (ص ١٠٥ كتاب)
اين فصل تمام، اعتراضى است بى جواب؛
اما دهمين فصل از كتاب حرفهاى امكلثوم است با مادر؛
از فرزندى كه كوچك است، از آب و گل در نيامده، و سر او طاقت گرد يتيمى ندارد!
اين فصل، مفصل نيست اما در آن از امورى سخن رفته است كه هر يك دست مايه كتابى مفصل است: