بانوى آب و آفتاب: طرحى نو در كتابشناسى حضرت زهرا (س) - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٠٧ - «كشتى نجات بر ساحل حيات»/ سيد مهدى شجاعى، كشتى پهلو گرفته
نامى كه در وهله اول نكتهاى را در ذهن مىپرورد و پس از اندكى تفكر پرده از حقيقتى ديگر برمىدارد ... كه اين خود صنعتى است اديبانه، كه ايهام ناميده مىشود.
نويسنده در كتاب خاضر در مقدمهاى كوتاه از بخشى از آلام فاطمه پرده برمىدارد و بى محابا از دردهاى مانده بر جان و دل و غصههاى مانده بر گلو سخن مىگويد. خواننده در همان چند سطر اول درمىيابد كه اين كتاب، دردنامه است و اين نوع سخن، مرثيه سرايى!
او اين حكايت را در قالب جملاتى زيبا چنين ترسيم مىكند:
اينها دردهايى است كه نويسنده را- اگر احساس داشته باشد- خاكستر مىكند، و قلم را- اگر به تعداد درختان عالم باشد- مىسوزاند، و دفترى به پهناى گيتى را آتش مىزند. (مقدمه، ص ٥ و ٦)
او اگر از درد سخن مىگويد، درد را خوب مىشناسد. بسان غم فرزندى در مصيبت مادر خويش، و در فرزندى او همين بس كه درد را با هرم قلب على پيوند مىدهد و زخم را با خارى در چشم او و استخوانى در گلوى او:
درد را- اگر بسيار عميق باشد- به زخم تشبيه مىكنند و زخم را- اگر بيش از حد سوزنده باشد- به آتش، و حرارت كلام آتش مىتواند با هرم قلب على در بيست و پنج سال سكوت خار در چشم و استخوان در گلوى او برابرى كند؟ (همان، ص ٦)
و سرانجام اعترافى زيبا كه خاتمه مقدمه اوست و بحق مىتوان گفت: «ختامه مسك»
... و اين قلم تنها كارى كه مىتواند بكند، اقرار و اعتراف به عجز است در مسير شناخت الفباى اين كتاب مظلوميت، چه رسد به شناساندن و تقرير و تصوير كردن آن. (همان، ص ٧)