از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٤٩ - رند و محتسب
از وى پرسيد كه فلان سيد را تو كشتى؟ اين سيد- نامش امير حاجى ضراب- از سادات محله درب نو بود و قتل او كه به امر شاه شيخ واقع شد از اسباب عمده بود در رنجيدگى و دلسردى مردم از دولت بواسحاقى. شاه شيخ جواب داد به امر ما كشتندش. با اين سؤال و جواب، مسئله پايان كار شاه شيخ عبارت شد از مسأله قصاص. امير مبارز وى را به عنوان يك قاتل به بازماندگان امير- سيد حاجى تسليم كرد و پسر كوچك مقتول وى را به قصاص خون پدر كشت. هنگام كشته شدن، شاه شيخ سى و هفت سال داشت و هنوز روزهاى جوانى را مىگذرانيد.
اين نمايش رياكارانه كه امير مبارز با آن، پايان روزگار بواسحاقى را اعلام- كرد اعلام شروع دورهاى تازه بود در تاريخ شيراز. حافظ- كه ظاهرا در همان چند روز، در ميدان سعادت، زوال قدرت و فرجام روزگار شاه شيخ را با ديده عبرت و تأثر آشكارا نگريست- از آن روزگار با شكوه با درد و اندوه ياد كرد و عبيد زاكانى كه قصر با شكوه وى را خانه جغد مىديد از زوال دوران وى با عبرت و تأثر سخن گفت و تمام كسانى كه در دوره بواسحاقى اندوه و درد هستى را در عيش و شراب فراموش كرده بودند، با آغاز دوره تازه خويش را غرق در تأثر ديدند و در اندوه. امير مبارز بر خلاف شاه شيخ اهل دين بود يا اهل تظاهر. در اين ايام، نزديك پنجاه و هشت سال داشت و در اجراى قواعد و احكام شريعت كوشا بود و سختگير. خودش يكبار در چهل سالگى توبه كرده بود، و يكبار نيز ده دوازده سالى بعد از آن.
با آنكه در جوانى نه از راهدارى ابا كرده بود نه از شرابخوارى، مقارن اين ايام سجاده به دوش مىكشيد. به زهد و عبادت مىگراييد. در كار دين تعصب و سختگيرى بسيار نشان مىداد، چنانكه به پيروى از سنت خلفا و بر خلاف رسم و راه پادشاهان، روزهاى جمعه كه به مسجد مىرفت از خانه پياده بيرون مىآمد [١٦] و با موكبى زاهدانه. در امر به معروف و نهى از منكر چنان اصرار مىداشت كه ظريفان شيراز، چنانكه يكتن مورخ [١٧] آن روزگاران مىگويد، به زبان ظرافت او را «محتسب» مىخواندند- و شاه محتسب. حتى پسرش شاه شجاع، يكجا در طى رباعى رندانهاى در حق پدر بتعرض گفته- بود كه اكنون رندان ديگر، همه ترك مىپرستى كردند «جز محتسب شهر كه