از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣ - فيروزه بواسحاقى
٢
فيروزه بواسحاقى
شيراز بواسحاقى كه نزد شاعران عصر بهشت روى زمين تلقى مىشد [١] و از در و ديوار آن موج طرب و عشرت رندان بر مىآمد، در اين روزها شاهد جنب و جوش شاعرى جوان بود به نام شمس الدين محمد كه بعدها خواجه حافظ خوانده شد. وى در اين ايام جوانى نورسيده بود، اهل فضل و ظاهرا از ثروت و مكنت هم نصيبى داشت. روايتى هست كه از وى، در روزگار جوانى، نانوايى فقير مىسازد كه گويى از درس و سواد هم بىبهره بوده است. بموجب اين روايت، طبع شعر اين نانواى جوان را به گفتن سخنانى وامىداشت كه مايه استهزاى مردم مىشد. تا يك شب كه امير مؤمنان را در خواب ديد و از بركت وى طبع موزون يافت، صبحگاهان شعر وى پسند افتاد و مايه تحسين همگان شد. اما اين البته افسانهاى بيش نيست. ظاهرا قرنها بعد آن را درست كردهاند. احتمال هست كه اين روايت يك صورت تازه باشد از آنچه براى باباطاهر لر و باباكوهى نقل كردهاند و براى آن كرد سادهدل كه در يك شب دانشمندى شد عربى زبان [٢]. شايد در احوال بعضى معاصران وى نيز چيزهايى بوده است كه به پيدايش چنين افسانههايى كمك مىكرد. چنانكه در همان دورهها در شيراز، يك عارف زاهد مىزيست به نام نجم الدين خباز كه مخصوصا در نحو و صرف دستى قوى داشت و بيشتر ابيات و شواهد را از حفظ مىگفت بدون رجوع به كتاب. وى نانوايى مىكرد تا از كسب دست نان خورده باشد اما در همان نانواخانه هم طالبان علم نزد او مىرفتند و از او كسب دانش مىكردند [٣]. اين نانوا البته نه بىسواد بود نه فقير. اما يك شمس الدين محمد