از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٨ - رند در بن بست
ندارد در شريعت چگونه امر و نهى بر وى وارد شده است؟ بعلاوه، اينكه در برابر قدرت و وجود خداوند قدرت و وجود ديگرى هم كه منسوب به انسان است خودنمايى كند جايى براى توحيد واقعى باقى نمىگذارد و خود چيزى جز نوعى ثنويت نيست.
اينكه حافظ نيز مثل مولوى و سعدى و مثل هر متفكر مسلمان ديگر بين اراده و اجبار نوسان دارد در واقع مربوط به برخورد با بن بستى است كه ناشى از جمع بين اثبات مسئوليت انسان است با نفى حول و قوت از او. در حكمت اهل مدرسه، مىگويند كه مقارن هر فعل انسان، خداوند در انسان قدرتى براى آن ايجاد مىكند كه با انقضاى همان فعل نيز به پايان مىرسد چنانكه براى فعل ديگر هم كه مشابه آن باشد باز بايد قدرت مشابه و تازهاى از خداوند به وى عطا شود و بدين گونه انسان، كه توفيق و خذلانش هر دو از خداست، در نظام مبتنى بر جبر و تقدير كه دنياى او را تشكيل مىدهد در مقابل قدرتى كه براى فعل دارد مسئوليتى هم پيدا مىكند و بدين گونه جبر و اختيار در وجود وى بهم- در مىآميزد. طرفه آن است كه اين گريزگاه فلسفى اهل مدرسه در نزد عارف رنگ جالبى از آرمانجويى اخلاقى هم مىگيرد چرا كه عارف با اين طرز تلقى از جبر و اختيار گويى «فعل» را كه منشأ مسئوليت اوست و نزد او با «ميثاق الست» هم ارتباط قطعى دارد بر عهده مىگيرد، اما «مفعول» را كه مثل هر «مخلوق» خالقى جز خدا ندارد از خود نفى مىكند و اين نفى و آن اثبات است كه معرف جنبه عميق اخلاقى است در «جوانمردى» عارف [١٣]. بدين گونه تدبير و تقدير هم هر دو منسوب به حق مىشود و عجب نيست كه حافظ درباره عاشقى خويش هم خاطرنشان كند كه آن نيز نه به كسب است و نه به اختيار- اين موهبت رسيده ز ديوان فطرتم. در آنچه تعلق به مسئوليت دارد نيز حافظ، تا حدى مثل خيام به سابقه علم، علم خدا، تكيه مىكند و با لحنى رندانه اعتراف- مىكند كه «گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ تو در طريق ادب كوش و گو گناه من است». بدين گونه جوانمردانه فعل را به خود انتساب مىدهد اما از مفعول كه از اختيار او بيرون است به خاطر ادب چيزى بر زبان نمىآورد.
البته اين را هم خاطرنشان مىكند كه رند گنهكار را كسى سرزنش مىكند كه