از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢ - شهر رندان
عمارات افسانهها، با بناهاى خسروان كهن همانند كرد و آن را براى ممدوح، يك بهشت خواند- بهشت سعادت [٢]. چه كسى مىدانست كه اين بهشت سعادت بزودى بر سر سازندهاش فرود خواهد آمد؟ اين شوق و اميد، كه تملقهاى عبيد و شاعران ديگر را دلنواز و رؤياانگيز مىكرد، سرچشمهاش روح عامه بود- كه همه جا غالبا به جلال و قدرت تسليم مىشود. در انديشه عامه، كه جهانگرد مغربى در حقيقت آن را در گزارش خويش بيان مىدارد، اين قصر يك مدعى و رقيب تازه بود براى ايوان فروريخته كسرى. روزى كه طرح بناى آن ريخته مىشد، اهل شهر- بزرگان و توانگران- براى اظهار تملق تكلفها نشان دادند. كلنگها از نقره ساخته شد. زنبيلهايى كه براى خاكبردارى بكار مىرفت از چرم بود- پيچيده در حرير و زربفت. شاه، كه از جايگاه مخصوص خود جنبوجوش مردم را تماشا مىكرد، شاهد رقابتهاى چاپلوسان توانگر بود كه در كندن زمين و خاكبردارى هم فوطههاى حرير بر كمر مىبستند و پالان و جوال چهارپايان را نيز با حرير و زربفت آراسته بودند.
بعدها يك منبع مطلع- به اصطلاح روزنامهنويسان- به جهانگرد مغربى گفته بود كه قسمت اعظم در آمد شهر صرف مخارج اين بنا شده بود [٣]. با تمام شور و شوقى كه شهر در ستايش سلطان جوان خود نشان مىداد، شاه شيخ از اين ستايشگران ناايمن و نگران بود. چنانكه قراولان و جانداران خويش را از بين اصفهانيها انتخاب كرده بود، از آنكه به اصفهانيها بيشتر اعتماد مىورزيد و ظاهرا از دوران اقامت كوتاه سابق خويش در اصفهان خاطرههاى بهتر داشت.
شيراز، با وجود آرامش و تسليم ظاهرى، در واقع در دست ماجراجويان بود- پهلوانان و رندان كه دايم در جستوجوى ماجرا بودند و غوغا. كدخداهاى محلات، كه نبض ماجراجويان شهر در دست آنها بود، كلو خوانده مىشدند- يعنى كلان. حمايت و تسليم آنها هم نسبت به شاه اينجو بىثبات بود و هر آن ممكن بود تبديل به عصيان يا نفاق شود. با اينهمه شاه شيخ، كه در آغاز حكومت مدعيان خطرناك يافته بود، غلبه خود را بر رقيبان به همين كلوها مديون بود:
كلو فخر، كلو حسين، كلو اسفنديار ... يا پهلوانان و رندان شهر كه به يك اشاره اين كلوها مىتوانستند شهرى را بهم بريزند و آشوبى برپا كنند.