از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٥٥ - رند و محتسب
نزديك اصفهان- و در آنجا وى را كور كردند. بدين گونه حكومت- وحشتانگيز محتسب پايان يافت (رمضان ٧٥٩) و وقتى خبر به شيراز رسيد در بين رندان ظاهرا با وجد و مسرت تلقى شد. حافظ- كه در نشئه ذوق خويش از فرجام دردناك اين پير، كه هم به دست نور چشم خويش از نور چشم خويش محروم گشته بود [٢٨]، در عبرت و تأثر فرورفته بود- خود را از سقوط وى دلخوش مىداشت و مىگفت: «اى دل بشارتى دهمت محتسب نماند،» [٢٩] اما در سادگى و بىخيالى خويش چنان مىپنداشت كه برهان وزير- برهان ملك و دين و دولت- هنوز برجاست، و چون يك «آصف جماقتدار» [٣٠] همچنان در مسند خويش خواهد ماند. يك وهم باطل! چون، شاه شجاع و همدستان كه دولت محتسب را پايان دادند، وزير وى را نيز كنار نهادند. وزيرى كه حافظ در سختترين و تاريكترين ايام دولت مبارزى به لطف و حمايت او دل خوش مىداشت، نيز چندى بعد كشته شد، اما نام او در غزلهايى كه حافظ براى وى سروده- بود جاويد ماند.