از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١١ - شهر رندان
عشق آفرين كه غزل سعدى و حافظ زيبايى زنانه را در وجود آنها نقش جاويد بخشيده است در همان دورهاى كه حافظ روزگار جوانى را مىگذراند در نظر يك پير مغربى نمونهاى بودند از پاكدامنى و پارسايى. كفش به پا مىكردند- شايد بر خلاف رسم اعراب مغرب- و چنان روى را در پرده مىپوشيدند كه به زحمت چيزى را زيبائيشان بچشم مىآمد. با وجود حرم خانههاى دربسته، روزهاى دوشنبه، پنجشنبه و جمعه كه در جامع بزرگ شهر مىآمدند تا سخنان واعظان را بشنوند سايههاى لطيف خيالانگيز آنها مىتوانست نظر بازان و حادثهجويان را به عشقهاى پرشور بيندازد- عشقهاى هزار و يك شب. گهگاه عده زنانى كه در اين مجالس وعظ حاضر مىآمدند، به هزار يا دو هزار نيز مىرسيد و در شدت گرما، چنانكه ابن بطوطه نقل مىكند، بادبزنها در دست داشتند كه خود را باد مىزدند [٢٩]. البته نه اين زنها تا آن حد كه جهانگرد عرب پنداشته است به وعظ و پارسايى علاقه داشتهاند نه زندگى اين شهر رندان تمام غرق در وعظ و زهد پاكان نيكونهاد بوده است. در غزلهاى شاعران و حكايات نويسندگان هنوز آن اندازه از هيجانها و عشقهاى آن روزگاران نشان باقى هست كه نشان دهد شهر رندان، و راى زهد و پارسايى خويش، چه لذتها درك مىكرده است و چه بىبندوباريها. حتى تاش خاتون، مادر شاه شيخ، كه آن همه اهل خيرات بود و اهل مسجد، بموجب روايات با يكتن از وزيران پسرش سر و سرى داشت و شاه، كه خود آن دو را در يك خانه خلوت گير- انداخته بود، وزير بىاحتياط را هلاك كرد [٣٠]. اين يك نمونه بود از عيش بىبنياد. اما شهر همه جا پر بود از عشق و لذت. باغها مخصوصا جلوهگاه زيبارويان شهر بود، و تفرجگاه اهل ذوق. تكيهها، لنگرها، و حتى خانقاههاى صوفيه هم از عشقهاى منحرف، از شاهد بازيها، كه بيمارى عصر بود، شاهدها داشت. از اينها گذشته، شهر خرابات داشت- بيت اللطف كه محل كامجويى رندان بود براى فسق و عيش.
خاندان شاه ابو اسحاق، از مدتها پيش، در فارس و حوالى آن قدرت يافته بود و كارهاى مربوط به املاك خالصه در تصدى آنها بود. اينجو كه عنوان اين خاندان شد يك لفظ مغولى بود به معنى خالصه. در واقع همين