از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٩ - رند در بن بست
نمىداند به آنچه علم حق، علم غيب، بر آن تعلق دارد، نه اعتراضى مىتوان- كرد و نه آن را تغيير مىتوان داد. مىگويد «مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند» و قبل از او نيز خيام، آنگونه كه از وى نقل كردهاند و با وجود تخطئه و انكار متكلمان و صوفيان روزگار خويش، بهانه آورده بود كه «مى خوردن من حق ز ازل مىدانست گر مى نخورم علم خدا جهل بود.» و اينجاست كه پژوهنده اگر با توافق مشرب خيام و حافظ در تعدادى مسايل- و البته نه از همه حيث- آشنا نباشد شايد تشابه اين دو بيان را از نوع اخذ و اقتباس بشناسد در صورتى كه تشابه از مقوله وحدت تفكر است و تازه در انتساب شعرى هم كه منسوب به خيام است هميشه جاى بحث هست.
جالب آن است كه رند شيراز با وجود گناه به سابقه لطف ازل پناه مىبرد كه عبارت باشد از هدايت الهى و آن لطف و توفيقى كه به قول اهل مدرسه انسان را بر اعمال خير كمك مىكند. وقتى با لحنى آگنده از اميد كه نوعى شك هم نسبت به جزم يأسآلود آميخته به خوف زاهد قشرى در آن هست، مىگويد: نااميدم مكن از سابقه لطف ازل، در واقع به اين نكته توجه دارد كه ممكن هست اقتضاى لطف ازل سرانجام او را از خرابات مغان به سر منزل هدايت بكشاند- در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم. و البته آنجا كه خرابات و طريقت هر دو و هريك به نحوى «جلوه روى حبيب» را منعكس مىكند عجب نيست كه لطف ازل آن را هم كه در خرابات عمر مىگذراند، از همان خرابات برايش طريقى بسازد و سرانجام او را با اهل طريقت هم منزل كند- آن هم در خرابات طريقت كه منزلى واحد است نه در خرابات و طريقت كه دو راه جداگانه است. بدون شك در مقابل لطف حق كه توفيق انسان را سبب مىشود [١٤]، خذلان او هم هست كه ناشى است از تسليم وى به جاذبه گناه. اين جاذبه هم امرى است كه ظلوم جهول نمىتواند در مقابل آن مقاومت كند و عجب نيست كه حافظ از زبان او بگويد: عاشقى گفت كه تو بنده بر آن مىدارى. معهذا تا در اين دنيا وسوسه زيبايى هست تا چشم افسونكارى هست كه مىتواند ما را به بيرون از خود بكشاند، انسان مىتواند خودى خود را فداى آن كند و از راه عشق