از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٨٩
. از جمله وقتى وى در طى يك غزل جوهر دار خويش كه «عرفان محض» در آن تلألؤ دارد از عشق و حسن و تجلى صحبت مىكند و نشان مىدهد كه در ازل چون پرتو حسن محبوب از تجلى دم زد- عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد، كدام خواننده راز آشنا هست كه به ياد تعليم محيى الدين و آنچه عراقى در لمعه سيم و چهارم لمعات خويش در باب تجلى و وحدت حسن و عشق مىگويد نيفتد؟ در اين غزل، حافظ نه فقط يكبار ديگر نشان مىدهد كه عشق مزيتى است كه «آدم» را از همه كاينات جدا مىكند، بلكه مخصوصا خاطرنشان مىكند كه آنچه «جان علوى» را در كثرات عالم كه شاعر از آن تعبير به «زلف خم اندر خم» مىكند گرفتار كرد هوس و علاقهاى بود كه روح به فناى در محبوب داشت- در «چاه» زنخدان محبوب. آنچه در پرده اين استعارتهاى شاعرانه بيان مىشود در واقع همان است كه عرفا از آن به سير در كثرات تعبير مىكنند و احوال روح را بيان مىكند در سير مراتب خويش بين كثرت و وحدت. اين سير روحانى كه روح عارف را «از دم صبح ازل تا آخر شام ابد» در جستجوى وصول به نقطه وحدت مىدارد، در واقع زبده تمام آن تعليم است كه عرفان نام دارد. حافظ كه مراقبت از قلب و ايمان به آنچه ماوراء حس است او را با قلمرو مكاشفات عرفانى مىپيوست و در عين- حال مثل يك پژوهنده اهل مدرسه با تعليم محيى الدين آشنايى داشت و اگر از اين تعليم جز رگههايى مبهم و نامحسوس در كلام او پيدا نيست از آن- روست كه وى در عين حال هم از اينكه به فكر ديگران تسليم شود ابا دارد و هم از اينكه فكر خود را بىپرده و خالى از ابهام و ايهام عرضه كند اجتناب مىورزد، با اينهمه، وقتى وى از اينكه دلش «ز ازل تا به ابد عاشق رفت» سخن مىگويد و از اينكه همچون يك «رهرو منزل عشق» از «سرحد عدم» تا «به اقليم وجود اين همه راه آمده است» ياد مىكند نه فقط به آنچه مكتب محيى الدين در باب فيض اقدس و فيض مقدس و اعيان ثابته مىگويد نظر دارد بلكه نيز به مسأله «امانت» كه «جامعيت آدم» وى را به قبول آن واداشت و در واقع ظلوم و جهول بودنش هم كه لازمه همين جامعيت بود بيش از آنكه قدح وى باشد مدح به شمار- مىآمد [٢٦]، نيز توجه دارد و در مجموع اين سخنان تفكرى شبيه به تعليم ابن-