از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٧٦
١٢
عشق، كدام عشق؟
اگر بعد از قرنهاى دراز كه از خاموشى حافظ مىگذرد صداى او كه از كوچه رندان بر مىآيد، هنوز تمام ضعف و عظمت انسانيت را منعكس مىكند از آن روست كه پيام او پيام عشق است- عشق كه در انديشه او تمام انسانيت را خلاصه مىكند.
تمام جهانبينى حافظ در واقع بر عشق مبتنى است بر مفهوم از خودرهايى كه عشق خود جز آن حاصلى ندارد. همين قوت و وسعت تجربه غنايى شاعر بود كه بعدها در اروپاى رمانتيك از يكسو گوته[١] شاعر آلمانى را واداشت در وجود وى به يك «حافظ مقدس» سلام دهد و در ديوان شرقى غرب، پيروى از شيوه او را آرزو كند و از سوى ديگر ژان لاهور[٢] شاعر فرانسوى را وادار- كرد تا در مجموعه پندار او را همچون روح سوزنده و بىقرارى بستايد كه تشنه عشق بود و لذتى برتر از درد عشق نمىشناخت [١].
بدون ترديد عشق و تجربه غنايى بارزترين جنبه تفكر حافظ به شمار است و ساير جنبههاى تفكر او نيز با همين رشته مضمون با يكديگر ارتباط دارد.
به علاوه وقتى حافظ از عشق سخن مىگويد هيچچيز كمتر از يك تجربه شخصى در صداى او انعكاس ندارد و شك نيست كه آنچه درين زمينه وراى تجربه شخصى اوست نيز بايد از مطالعه و تحقيق در سخنان اهل حكمت و عرفان ناشى باشد. از اين روست كه زندگى درونى او در قلمرو ذوق و دنياى عمل، هر دو، با عشق ارتباط مىيابد و منتقد اگر بدين هر دو نكته توجه نكند نمىتواند در عمق انديشه و زندگى او به درستى نفوذ كند. درست است كه خود او
[١] -ehteog .
[٢] -rohal ,j .