از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٤٨ - رند و محتسب
به همه چيز به چشم بىاعتنايى مىنگريست. شيخ و فقيه و مقرب سلطان در نظر او كسانى بودند كه خود را به ديو سالوس و ريا فروخته بودند. وعظ و ذكر و دعا چه بود؟ فسانهاى كه واعظان بدانها آدمهاى ساده را فريب مىدادند و از آن دام تزويرى مىساختند تا با آنچه «خود بگويند و نكنند» مردم را در گمان و فريب نگه دارند. شراب و افيون را چگونه تلقى مىكرد؟ وسيلهاى براى فرار از خودى، فرار از قيود و حدودى كه انسان را به دنيا مىپيوندد و پوچيهاى آن. براى رند همه چيز پوچ بود، و همه چيز بىارج. دنيا عبارت بود از جايى كه هيچ آفريده در وى نياسايد و عاقل آنكه به دنيا و اهل او نپردازد. در دنيايى كه جاهل دولتيار باشد و عالم بىدولت چه اعتبارى به شيخ هست كه ريا مىكند و به حاجى كه دايم سوگند دروغ مىخورد به خدا و خانه خدا. در اين احوال شيخ ريايى ابليس واقعى بود و صوفى هم عبارت بود از مفتخور بيكاره.
واعظ كسى بود كه آنچه مىگفت نمىكرد. اما قاضى كه بود؟ آنكه همه او را نفرين مىكنند و سعيد آنكه هرگز روى او نبيند. خواجگان شهر در چنين حالى مايهشان لاف بود و وقاحت و حشمتشان گزاف شناخته مىشد و سفاهت. ابله كسى بود كه بر ايشان اميد خير دارد، و كور بخت آنكه ملازم ايشان باشد [١٥] اين گونه آراء كه در لطايف عبيد زاكانى سيماى يك آزاده واقعى عصر حافظ را ترسيم مىكند در واقع همان افكار است كه حافظ نيز چهره قهرمان احلام خويش- رند واقعى- را بيشوكم با رنگ و نگار آن جلوه مىدهد.
چنين رندى اگر با دستگاه بىبندوبار شاه شيخ مىتوانست سازش كند ديگر چگونه ممكن بود سختگيرى و تندخويى امير مبارز را تحمل كند كه دورهاش تجديد عهدى بود با هر آنچه سالوس بود و ريا.
وقتى شاه شيخ را پنهانى براى مجازات به ميدان سعادت آوردند پنجشنبهاى بود. ماجراجويان شيراز نزديك بود به نفع او غوغايى به راه اندازند. امير- مبارز كه به خون وى تشنه بود، آن روز از بيم غوغا وى را بيرون نياورد.
روز ديگر بعد از نماز جمعه- كه مىبايست با شكوه و هيبتى تمام برگزار شده- باشد- تا مردم خبر شدند كار وى تمام بود. گويند امير مبارز خود با فرزندان بر سر وى ايستاده بودند و جهانجوى قهار وى را عتابها كرد و سرزنشها. آخر