از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٥٠ - رند و محتسب
بىمى مست است.» در واقع سختگيريهاى او رندان شهر را از خرابات دور مىداشت و با ناخرسندى به مسجد مىكشانيد. مورخى كه با آبوتاب چاپلوسانه از روزگار او ياد مىكند، مىگويد كه در روزگار او اهل فارس «معالم دين و شرايع اسلام آموختند و از هيبت سياست او به نماز و عبادات ديگر ميل كردند.» [١٨] درست است كه اين تاريخ ساز ستايشگر مىخواهد اجر عبادات مردم را متملقانه به حساب اين سنتگذار جديد راه و رسم عبادتگرى بگذارد، اما پيداست كه گرايش عامه به امر دين و عبادت تا حدى از تأثير هيبت او بوده است. در حقيقت سختگيرى وى در اجراى احكام شرع رنگ مبالغه داشت و افراط. يكبار شاه سلطان، خواهرزاده خويش، را كه در ميبد يزد كسى را به ناحق كشته بود امر به قصاص كرد و تا خونخواهان از وى رضايت ندادند از تقاص او نگذشت [١٩]. وقتى به محاصره اصفهان مىرفت با يك بازمانده- خلافت سپرىشده عباسيان- كه ابو بكر نام داشت و در مصر دم از خلافت مىزد- نامه بيعت نوشت و با اين كار بعد از صدسال كه نام عباسيان در عراق و فارس از خطبه افتاده بود، دوباره ذكر آنها تجديد شد- به همان اسم قديم [٢٠]. اين گرايش به ديانت و شريعت وى را بر آن داشت كه نه تنها خود، اوقات صرف قرآن خوانى و عبادت كند بلكه توجه به سنت و حديث را مخصوصا تشويق كند و تأكيد. در كرمان و شيراز دار السيادهها ساخت و سعى بسيار ورزيد در حمايت و پرورش سادات. يكبار هم در جوانى، در سفرى كه همراه ابو سعيد به بغداد كرده بود، به زيات آستانه على رفته بود- در نجف؛ و اين همه حاكى بود از علاقه او به خاندان پيغمبر. با همين علاقه بود كه براى بدست آوردن مويى چند منسوب به پيغمبر- كه يكتن از سادات كرمان داشت- اهتمام بجاى آورد. وقتى اين چند تار موى را سيد كرمانى به حكم خوابى كه مدعى بود در طى آن پيغمبر وى را به تسليم آن اشارت كرده است [٢١] بىهيچ- بهايى به او داد، وى آن را به منزله مژده و بشارتى شمرد براى فتح شيراز.
در فتح شيراز از دومين توبهاش شش سالى پيش نمىگذشت و در واقع توبهاش هنوز جوان بود. طاعت و زهد با او به شيراز راه يافت و سلطان در امر دين شروع كرد به سختگيرى. در فارس، چنانكه مورخ وى مىگويد [٢٢]، از «قراء سبع»