از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٤٠ - ميان مسجد و ميخانه
سفاهت خويش را مىخورند يا نان دلقكپرستى و سفاهت دوستى مردم را. در اين صورت آيا آدم مستعدى مثل عبيد زاكانى حق ندارد از زبان يك لولى به- فرزند خويش بگويد كه از علم مرده ريگ اهل مدرسه يك جو از هيچ جا حاصل نمىشود [١٣] و حافظ به شكايت و ملال يادآورى كند كه «فلك به مردم نادان دهد زمام مراد»؟ شاعر شيراز در روزگار خويش همه جا بىثباتى مىديد و ناپايدارى. اين تزلزل و ناپايدارى هر روز شاهد تازهاى از زندگى روزانه براى وى عرضه مىكرد. همين شاه شيخ، كه قصر با شكوه او در نزد ستايشگران و مسخرگان داستان ايوان مدائن را تجديد مىكرد، نه آيا در سايه ايوان خويش با سرنوشت شوم خود ميعاد ملاقات يافت؟ اين انديشهها نفرت و دلزدگى را درون جان وى سر مىداد، نفرتى كه در وجود وى زهر خود را اندك اندك مىچكاند، سرانجام او را به سوى انزوا مىكشيد. اين نفرت او را با هر چه غير انسانى بود طرف مىكرد: با جور و فساد. نفرت وى از آن چيزى بود كه واعظ را به رياكارى وامىداشت، كلو را به تجاوزگرى و قاضى را به- حقشكنى. آيا اين نفرت كافى نبود تا يك حافظ مسجدنشين را هم از «واعظ شحنهشناس» [١٤] جدا كند هم از صوفى رياكار. در چنين احوالى جز انزواى روحانى چه راه ديگر در پيش او بود؟ كسى كه نمىتواند تمام دنيا را با ميل خود منطبق كند چارهاى ندارد جز آنكه تمام دنيا را رها كند. اما او تمام دنيا را رها نكرد- نه زن و فرزند او را به اين كار اجازه مىداد نه شغل و مطالعه.
با اينهمه در اطراف خويش هر چه مىديد در وى انديشههاى يأسانگيز مىرويانيد. اين انديشهها براى شاعر جوان مايه نوميدى بود و دلنگرانى. همه چيز را در نظر او متزلزل مىكرد و همه چيز را بىحقيقت. بدين گونه بازى غيرت كه در وجود او يك زاهد را از «صومعه» به «دير مغان» آورد از اين حافظ شهر كه قرآن را به چهارده روايت مىخواند و ورد نيمشب و ذكر صبحگاه قلبش را روشنى و صفا مىداد يك خراباتى ساخت، يك مقيم كوچه رندان كه زاهدان، رياكاران و دنياجويان را به چشم سوء ظن مىديد و تحقير. از وقتى اين حافظ شهر در اين كوچه رندان خانه يافت وجودى شد اثيرى و لمسناپذير.
ديگر نه يك «حافظ» را كسى توانست در وجود وى بازشناسد نه يك خراباتى