از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٧٨
آنچه امثال افلاطون و ارسطاطاليس و جالينوس و قلاديوس و بقراط و ديگران در باب عشق گفته بودند در نزد ادبا و اهل عرفان ناشناخت نبود [٥] و اگر حافظ در باب عشق از روى «تحقيق» هم به بررسى پرداخته باشد بعيد نيست كه با اين گونه اقوال آشنايى حاصل كرده باشد. به علاوه در ادبيات ايران عشق در شعر كسانى چون سعدى و مولوى و عطار و عراقى و سنايى درخشندگى و جلايى خيره گر يافته است و حافظ كه با آثار آنها و شايد نيز با آنچه در سوانح احمد غزالى و عبهر العاشقين روزبهان و لمعات فخر الدين عراقى در باب جنبه عرفانى عشق هست آشنايى داشته است نمىتوانسته است دريافت كار افتادگان را نيز در باب عشق و عاشقى بر تجربه شخصى خود نيفزايد.
ادب صوفيه كه حافظ به نحو بارزى با آن پيوند آشنايى داشت سراسر عبارت بود از اسرار عشق و عاشقى- درست است كه عشق صوفى غالبا فقط متوجه حق به نظر مىرسد و در نهايت آن بين عاشق و معشوق، گهگاه چنان پيوستگى و يگانگى هست كه منى و تويى هم در آن نمىگنجد و پارهاى وقتها نيز چنان دو يگانگى و جدايى ظاهر مىشود كه جز با فناى كامل وجود عاشق امكان هيچ نوع اتصال در آن به تصور در نمىآيد اما بيان اين عشق در شعر صوفيه و در شطحيات آنها چنان است كه اين عشق را گهگاه جز به عشق انسانى تعبير نمىتوان كرد. به علاوه عشق انسانى و التذاذ از جمال ظاهرى نيز براى بعضى از صوفيه مقدمه وصول به عشق الهى و وسيله لذت از جمال غيبى تلقى مىشده- است- نه فقط از لحاظ اخلاق كه عشق را بوته امتحان و مايه تزكيه نفس و رهايى از خودخواهى و تمرين ايثار و غيرپرستى مىكند بلكه نيز از لحاظ تجربه ذوقى و زيبا شناخت كه ادراك حسن و جمال ظاهرى و التذاذ از مظاهر زيبايى، ذوق صوفى را جلا مىدهد و وى را مستعد مىكند براى ادراك لطايف حسن و جمال غيبى. ازاينرو بود كه صاحبدلان به هر دو نوع عشق- الهى و انسانى- اهميت مىدادهاند و ازين روست كه ادب صوفيه در آگنده است از عشق و تجربه عاشقى. حافظ نيز، همچون وارث سنتى پرمايه، با اين تجارب صوفيه و هم با اقوال حكما و اديبان در باب عشق آشنايى داشت و عجب نيست كه مخصوصا نشان انديشه صاحبدلى چون شطاح بزرگ شيراز،