از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٨٢
خود را آشكار گردانيد پليد بماند و پاك نشد، از جهت آنكه آن آتش كه از راه چشم به دل وى رسيده بود از راه زبانش بيرون كرد، آن دل نيم سوخته در ميان راه بماند، از آن دل من بعد هيچ كارى نيايد نه كار دينى، و نه كار عقبى و نه كار مولى [١١]» به همين نكته نظر دارد. شايد نيز به خاطر نوعى پنهانكارى بوده است كه اينان عشق خود را براى آنكه موضوع و ماهيت آن از بوالفضولان پنهان بماند عمدا منسوب به پسران- پسران بىنام و نشان كه احوال آنها غالبا تعبيرى از آنچه «شخص نامتعين» خوانده مىشود به شمار تواند آمد- مىكنند. به علاوه اينكه عرفا گهگاه عشق را دام بلا، بوته امتحان، و مايه تصفيه دل و جان خواندهاند فقط ازين روست كه مقاومت در برابر جاذبه آن دشوارى دارد و به قول ابو حمزه بغدادى (م ٢٦٩) مشاهده آنچه «مطلوب» است و در عين حال «محظور» نوعى رياضت محسوب است كه آن ميل و طلب را از بين مىبرد [١٢]، بلكه چون عشق انسان را به «غيرپرستى» مىخواند، خودخواهى را در وى مهار مىكند و از دد خودپرستى كه در نهانگاه وجود وى هست «انسان» واقعى مىسازد و آنچه حب عذرى- عشق آميخته با عفت كه با رازدارى و خاموشى و مرگ و سوگ هم پيمان است- را امرى شريف و در واقع همپايه فرجام يك شهيد واقعى مىكند همين نقش اخلاقى است كه در عشق هست.
معهذا حافظ نه فقط درباره عشق الهى كه موضوع غزلهاى عرفانى اوست بلكه در مورد عشق انسانى هم كه شاعر در غالب غزلها آشكارا از لب لعل و خط زنگارى معشوقان جسمانى و مادى صحبت مىكند نيز خاطرنشان مىكند كه عشق وى با «خط مشكين» معشوق «امروزى نيست» و آن را همچون امرى كه به يك سابقه ازلى ارتباط دارد جلوه مىدهد. اين سابقه ازلى كه شاعر در مورد عشق انسانى نيز مثل عشق الهى از آن صحبت مىكند چيست؟ بدون شك اگر اين گونه اشعار را هم بر معنى عرفانى كه سابقه ازل در آنها اشارت به «ميثاق الست» است نتوان تأويل كرد بايد آن را اشاره دانست به سابقه معرفتى كه به موجب حديث، در عالمى كه هنوز ارواح با اجساد پيوند نيافته- بودند، در بين ارواح وجود داشته است و برخورد آنها در اين دنياى اجساد،