از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٣٨ - ميان مسجد و ميخانه
تند گناه و فساد را به دنياى او مىزند بيان شاعرانه خود اوست و تمايلات درونى او. حافظ در اين اشعار چنان از گناه و فساد اهل زمانه شكايت دارد، چنان شيخ و صوفى و قاضى و محتسب را به يك چوب مىراند، چنان همه آفاق را پر از فتنه و شر نشان مىدهد كه انسان خيال مىكند دنياى او دنيايى بوده است واقعا استثنايى، دنيايى خيلى بيش از دنياى ما گناهآلود.
اين شكايتها و طعنههايى كه او بر دنياى خويش دارد، بعضى را به اين انديشه انداخته است كه بايد مثل خود او تمام فساد و گناه عصر را به گردن يك عامل بيندازند- هرج و مرج. درست مثل آنكه در عصر ما سقوط انسانيت را به جنگ جهانى دوم منسوب دارند. مثل اينكه جنگ جهانى دوم كه خود يك سقوط عظيم ديگر بود ديگر مسئولى نبايد داشته باشد و لازم نيست تحقيق كنند مسئول اين سقوط عظيم كه بوده است؟ اين البته تا حدى درست است. روزگار حافظ، اگر از روى ديوان وى تصوير شود، روزگارى بوده است آكنده از فساد و گناه، آكنده از تزوير و جنايت. تاريخ هم هست كه به اين مايه فساد و جنايت شهادت دهد. آنجا مادر يك پادشاه است كه در كامجوييهاى بىبندوبار خويش تا سرحد فحشاء پيش مىرود. زن يك پادشاه ديگر شوهر خويش را در خواب مىكشد، به اين گناه كه فاسق او را به حبس افكنده است. زن ديگرى برادر شوهر را بر ضد شوهر خويش تحريك مىكند تا از او كام بيابد يا نشئه انتقام. پسر امير- مبارز پدر را كور مىكند و زنش را مىگيرد. يك پادشاه ديگر امراى خويش را وامىدارد تا زنان خود را طلاق گويند و او خود براى آنها غزل مىسرايد.
اموال موهوم يك خاتون- نازخاتون- به ملك اشرف چوپانى بهانهاى مىدهد تا ملك و مال مردم را بزور غصب كند [١٠]. برادركشى و راهزنى كارى است كه پادشاهان نيز از آن ابا ندارند، و اميران و وزيران هم، كه كارشان دزدى است و ثناخوانى، دولتشان چنان بىدوام است كه از بر آمدنشان تا سقوط فاصلهاى نيست. اين تصويرى است كه تاريخ از روزگار حافظ عرضه مىكند و تصويرى هم كه ديوانش عرضه مىدارد از اين خوشتر نيست. آيا اين احوال «ملك دارا» [١١] به عصر حافظ اختصاص داشت؟ در كدام دوره حكمرانان مثل با يزيد و جنيد بودهاند و در كدام روزگار انسانيت در حركت و تحول خويش