از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٤ - فيروزه بواسحاقى
و حكام عصر با او به ادب و حرمت مىزيستند [٣٢]. شيخ مجد الدين، كه قاضيى به از او آسمان ندارد ياد چنان موجه و محترم بود كه حتى شاه شيخ وقتى به مجلس او مىرفت، چنانكه ابن بطوطه [٣٣] جهانگرد مغربى نقل مىكند، در پيش او به ادب مىنشست و مادر و خواهران شاه اگر با يكديگر داوريها داشتند به مدرسه او مىرفتند، به اشارت شاه. اين شيوخ عهد، كه عبيد زاكانى گهگاه لطيفههايى نيز- درست يا نادرست- درباره بعضى از آنها نقل مىكند، غالبا مجالس درس و بحث داشتند و حافظ جوان مىبايست در همين مجالس درس و بحث با بزرگان شهر- وزيران و حتى شايد خود شاه شيخ- آشنايى يافته باشد. وقتى شاه شيخ خود- به رعايت خاطر عوام- ناچار بود به مجلس آنها حاضر آيد، حال وزيران و نديمانش معلوم بود. عماد دين محمود كه وزارت شاه شيخ را داشت خود اهل ذوق و ادب بود. در مجلس او صحبت از شعر و شاعرى مىشد و از انواع و فنون ادب. يكبار حتى، چنان كه شمس فخرى از ادباء اين روزگاران نقل مىكند، در مجلس وى گفتوگو در باب رباعى شد و رباعى موقوف- يعنى رباعيهايى كه دنبال هم باشند و معانى آنها به هم مربوط باشد [٣٤]. در چنين مجلسى، كه صحبت از شادخوارى و شعر و ادب بود، البته نام حافظ جوان كه در مجلس استادان خويش و در بين دوستان مدرسه قريحه لطيف نشان مىداد و لحن دلكش وى نيز بر لطف و طراوت شعرش مىافزود، مىتوانست ذكر شود و يا حضور او انگيزه مهر و نواخت وزير ادب دوست مردمآميز گردد. شعر اين حافظ جوان در اين دوره به آن حد از قدرت و قوت رسيده بود كه مىتوانست در مجالس شيوخ، وزرا و سلاطين مورد تحسين باشد. حتى آنگونه كه از قطعه راجع به استر گمشده شاعر بهر حال بر مىآيد، قبل از عهد شاه شيخ نيز شعر وى لطف و طراوت تام داشت و مىتوانست وى را از صله و نواخت شاه و وزير بهرهمند كند. يك غزل وى، كه نام عماد دين محمود دارد و در آن شاعر جوان به كنايه از وزير محتشم طلب عطا مىكند، حاكى است از يك رابطه دوستى- كه براى شاعر مايه اميد بوده است و توقع. پيداست كه دانشجوى جوان، كه زبان به شاعرى گشوده بود، در اين سالهاى سلطنت بواسحاقى، به سابقه شادخواريها و