از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٠٠
نوعى عقده حقارت نفس است كه مخصوصا كسانى را كه در پرده پندار، برده پندار خويش ماندهاند آزار مىدهد و مخصوصا آنجا كه مىخواهد عرفان و تفكر عرفانى را همچون خط فاصلى بين شرق و غرب- بين دو فرهنگ آنها- تلقى كند به حقيقت گرفتار سوء تفاهم دردناكى است. تفكر عرفانى در نوع خود بيش از هر چيز يك گونه تفكر فلسفى است كه در غرب نيز از جامعه يونانى گرفته تا نظام حيات اروپايى، خواه در جامعه گذشته فئودال و خواه در فرهنگ بورژوايى امروز، با صورتهاى گونهگون اما در عين حال مشابه مجال تظاهر يافته- است و بدون شك تفكر امثال افلاطون، فلوطين، پاسكال، مالبرانش، اسپينوزا، بر كلى، هگل و برگسون همان اندازه غربى است كه تفكر امثال ارسطو، بيكن، دكارت، لاك، هلوسيوس، فوير باخ، ماركس، اسپنسر و راسل هست و مجموع اين انديشههاست كه فرهنگ گذشته انسانى را از جامعه دوران نظام بردگى تا جامعه دوران ماشين تعين و هويت مىبخشد. در تكامل انسانى ظهور و بروز اين تفكر به اسباب و جهات خاص خويش مديون است چنانكه ضعف و انحطاط شرق هم كه يگانه مهد عرفان جهان نيست اسباب و جهات گونهگون مادى و طبيعى دارد و نفى عرفان هم مانع از ادامه انحطاطى كه اسباب و موجباتش فراهم باشد نخواهد بود. با اينهمه اگر فهم درست كلام حافظ و مولوى به فهم درست عرفان و مخصوصا به اجتناب از سوء تفاهم در ارزيابى درست آن نياز دارد، لازمه اين فهم و تفاهم نيز تسليم به تعليم عرفانى و طامات و كرامات شگفتى كه حافظ نيز آنها را نمىپسنديده است نيست. در واقع دنيايى كه به جنبههاى ضعف و نفى عرفان آگاهى درست دارد از شناخت جنبههاى قوت و عظمت آن كه در كلام حافظ و مولانا جلوه دارد چه زيان مىبرد؟ اگر واقعيت اين است كه در قرن حافظ و در فكر او گرايشهاى عرفانى از هر گونه تفكر ديگر بارزتر است آيا بايد به خاطر آنكه حافظ در نزد كسانى كه از عرفان فقط يك تصوير نفرتانگيز در ذهن خويش دارند همچنان محبوب بماند واقعيت را فدا ساخت و حافظ را از فرهنگ او كه زمينه واقعى وجدان آفرينشگر او نيز هست جدا كرد؟ به علاوه تصور آنكه سير تفكر حافظ، در نهايت كمال خويش به نفى همه چيز- حتى دين و عرفان- منتهى شده باشد براى آن عده از روشنفكران،