از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٦ - فيروزه بواسحاقى
پدر حافظ. در حقيقت وجود او جز حافظ حاصلى نداشته. اينكه گفتهاند وى تجارت داشت و از ثروت و مكنت بهرهمند بود [١٠]، مقبول بنظر مىآيد، چرا كه درس خواندن و مكتب رفتن در آن زمانها براى طبقات فقير دشواريها داشته است، هر چند البته ناممكن نبوده. بعلاوه عنوان خواجه هم كه با نام او همراه است شايد اين دعوى را تأييد كند. آيا شمس الدين محمد نيز برادرى به نام خليل داشته است- خليل عادل؟ در ديوان وى از اين خليل به نام برادر ياد رفته است [١١]. اما از كجا كه مراد از اين برادر يك دوست نبوده باشد- يك دوست روحانى؟ روايتهايى كه منشأ آنها معلوم نيست براى وى دو برادر ياد كردهاند و يك خواهر. در هر حال مرگ اين خليل نيز نمىبايست در حيات روحانى او كمتأثير مانده باشد. با چنين خانوادهاى، شمس- الدين محمد يگانه بود يا بيگانه. در واقع وى بيشتر فرزند نبوغ خويش خود يا فرزند روزگار خويش و شايد فرزند اين هر دو. در هر حال اين نبوغ پرمايه و تأثير روزگار از همان دوران مكتب بايد وى را در خط فكر انداخته باشد و در خط شعر. اين كودك مكتبى كه زيباييها و زشتيهاى شهر رندان را در آن هواى كمنور يك مكتب قرون وسطى فراموش مىكرد، در آن غوغاى خاموش مكتب همه چيز دنياى خارج را در جو ابهامآلود اسرارآميز نوعى تقوى و فضيلت ناملموس غرق مىيافت. اما چشم او كه چشم شاعر بود خيلى بيش از كودكان ديگر مىتوانست نقابهايى را كه كتاب بر چهره دنيا افكنده بود كنار بزند. هر چه بر عمرش مىگذشت دنيا براى او بىنقابتر بود و فضيلت و تقوى بىمعنىتر. قلب او كه از روشنى الهام مايه مىيافت خيلى زود مىتوانست در عمق همه چيز، در عمق تمام درسها و بحثها، انسان را درك كند- و سرنوشت پوچ او را. كودك در مكتب چه مىآموخت؟ قرآن، كتابت، و چيزهايى از شعر و ادب. يك كودك مستعد- نظير حافظ- حتى مىتوانست شعر هم بسرايد، و شعر مناسب. در همين روزگاران- يا چندى بعد- دو كودك نورسيده عصر، جلال عضد و على سهل، هريك از خط و شعرى كه براى محمد مظفر نوشتند براى او موجب اعجاب شدند و تحسين [١٢]. حافظ يكجا، به مناسبت چنان از خط غبار [١٣] صحبت مىكند، كه گويى اوقاتى را صرف خط كرده است و