از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٨١
است و در سراسر دوران ادبيات گذشته اجتنابناپذير. ممكن هست كه ذكر اين الفاظ در عين حال حاكى از اين گونه تمايلات در بين بعضى از آنها باشد، ليكن در جامعه اسلامى نمىتوان به مجرد اين گونه اعترافها، حكم به همجنسگرايى و انحراف جنسى كسانى كرد كه مردم، از روى آنچه در قرآن در باب آنها آمده است، در حق آنها اعتقاد دارند كه- آنچه گويند نه آنست كه در فعل آرند [١٠].
نزد حافظ عشق به هر صورت كه هست مايه كمال انسانى است چرا كه انسان را با معشوق وى پيوند روحانى مىدهد و چون عاشق وجود معشوق را با همه كاينات برابر يا خود از همه كاينات برتر مىيابد پيوندى كه از راه عشق با معشوق حاصل مىكند چنان است كه او را با تمام كاينات با تمام آنچه ماوراى كاينات و با تمام آنچه برتر از كاينات تصور مىشود پيوند مىدهد، وجود او را در ماوراى خود وسعت و افزونى مىبخشد. كه مىتواند شك كند كه اين احساس فزونى، احساس بالندگى، و احساس فزايندگى عاشق مىتواند منشأ لذتى باشد كه در عشق عرفانى حاصل مىشود و حتى عشق انسانى و طبيعى را كه مربوط به مظاهر جمال است نيز مىتوان با همين نكته توجيه و تبيين كرد؟
به علاوه عشق، حتى عشق جسمانى و مجازى، از آنجا كه راه به خير دارد و در هر حال به نحوى سبب تزكيه نفس و آمادگى آن براى رهايى از خودپرستى مىشود، نمىتواند شر و گناه تلقى شود و ازينجاست كه در مورد آنچه بىدردان در ملامت اهل عشق مىگويند حافظ با انكار و بىاعتنايى مىپرسد: اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟ نقش عشق را در تصفيه اخلاقى، بدون شك بايد با اهميت تلقى كرد چرا كه ظاهرا امثال حافظ- و شايد عراقى و روزبهان نيز- آن را بيشتر از مقوله آن امرى تلقى مىكردهاند كه در زبان ارسطو كئارسيس نام دارد و شايد اين نكته كه اينان درد عشق را از طبيبان مدعى «نهفته» مىداشتهاند و كتمان عشق را غالبا شرط عشق واقعى مىپنداشتهاند و آنكس را كه عشق خويش پنهان دارد تا در آن بميرد به موجب يك حديث پيغمبر شهيد مىشمردهاند ناشى از همين باشد كه اين پنهانكارى مايه تصفيه قلب مىشود و آنكه مىگويد «هر كه عاشق نشد پاك نشد ... و هر كه عاشق شد و عشق