از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٤٣ - رند و محتسب
٤
رند و محتسب
سايه دولت امير مبارز، مثل يك كابوس گران بر شهر رندان شوم بود و ناهموار. شيراز كه در آخرين روزهاى حكومت بواسحاقى، بيش از پيش در دست «رنود و اوباش» افتاده بود و هيچكس از ترس آنها نمىتوانست صبح و شام از خانه سر بيرون آورد [١]، با غلبه امير مبارز شاهد ورود نظم شد و سختگيرى.
وقتى در ميدان سعادت شاه شيخ را محرمانه، در حالى كه او را از بيم غوغا پنهانى و درون يك جوال كاه از اصفهان به شيراز آورده بودند، مثل يك جانى سياست كردند ديگر اميدى براى رندان نماند. اين سلطنت بىدوام كه رندان شهر آرزوى بازگشت آن را داشتند مخصوصا براى آزادانديشان- اهل ذوق و انديشه- يك دوره طلايى محسوب مىشد. درست است كه در تمام اين دوره علما و زاهدان از احترام و نفوذ بهرهور بودند، اما وجود آنها دنياى- آزادانديشان را محدود نمىكرد. در كنار پارسايان كه شب و روز آنها همه در عبادت و ذكر و دعا مىگذشت كسانى هم بودند كه همه با خرابات شهر سر و كار داشتند و در پشت ديوارهاى كوتاه و بىحفاظ خانههاى يهود و مجوس، دور از ستيزه و عربده محتسب و عسس اما با بيم و نگرانى ناشى از بدگمانى، مىتوانستند تمام دنيا را به باد فراموشى بسپارند. خرابات شهر كه منزلگه رندان فارغ از ننگ و نام بود همه گونه لذت را براى آنها عرضه مىكرد. تمتع از شاهدان بازارى و زنان بىبندوبار- كه از قديم بعضىشان را خراباتيان به- بهاى خوب مىخريدند و تا حدى بزور به كار بد مىنشاندند [٢]- رندان بىنام و ننگ را كه از ذوق خانه بىبهره يا از قيد خانه ناراضى بودند نوازش مىداد.