از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٣٣ - ميان مسجد و ميخانه
منزل عنقا نبرده است نشان مىدهد كه چون با پيران عصر رابطهاى نداشته است غالبا وى را همچون كسى كه گمان دارد به هدايت نفس مىتواند به حق رسد تلقى مىكردهاند و اينكه مىگويد «قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم» اما هيچ ذكرى از آن مرغ سليمان نمىكند باز حاكى از آن است كه اين مرغ سليمان اگر چيزى جز هدايت الهى هست با هيچيك از كسانى كه در آن زمانها به عنوان پير و شيخ و مرشد نام و آوازهاى داشتهاند تطبيق نمىكند و در هر حال همه قراين نشان مىدهد كه آنچه حافظ بدان تسليم شد تعليم مشايخ بود نه سلسله و خانقاه آنها. حتى وجود خضر هم كه وى «قطع اين مرحله» را «بىهمرهى» او با «خطر گمراهى» مواجه مىبيند در واقع تجسم همين تعليم مشايخ صوفيه است كه شاعر با آن آشنايى دارد. [١] در شعر او آثار اين آشنايى با تعليم مشايخ پيداست و الفاظ صوفيه چون پير و ابدال، جمع و تفرقه، ذكر و ورد، محبت و عشق، حجاب و كشف، فقر و قناعت، خرقه و دلق، شطح و طامات، معرفت و فنا، وجد و سماع در كلام او بسيار هست و اين همه حاكى است از آشنايى وى با اين اقوال. شك نيست كه عرفان بيش از فلسفه با ذهن تند سركش وى سازگارى داشته است و از آن گذشته آنچه فكر وى را مشغول مىداشته است عبارت بوده است از كلام.
چونوچراهايى كه در آن ايام در خاطر يك حافظ جوان مىجوشيد شك و ترديدهايى بود كه جوابهاشان را مىبايست از كلام جست. آيا در پس پرده ظاهر، غيبى هست و مشيتى؟ آيا با مرگ انسان همه چيز فنا نخواهد شد؟ آيا انسان بعد از مرگ دوباره زنده خواهد شد؟ كلام مىكوشيد به اين سؤالها پاسخ بدهد. پاسخهايى كه حافظ براى اين مسايل مىيافت از آنگونه بود كه قاضى- عضد مىداد، در كتاب مواقف.
شاعر جوان با اين كتاب و نويسنده آن كه شهرت او «به عهد مملكت شاه شيخ ابو اسحاق [٢]» به همه اقطار رفته بود آشنايى داشت- در واقع مثل طوالع- الانوار بيضاوى كه حافظ با آن آشنايى داشت، مواقف قاضى عضد نيز مباحث كلام را در فلسفه حل مىكرد، كارى كه از عهد امام فخر رازى و مخصوصا از كتاب محصل وى در نزد متكلمان رواج روزافزونى يافته بود. هر سه متكلم