از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٣ - شهر رندان
اين كلوها در هرج و مرجهاى اواخر عهد ايلخانيان، از راه عيارى و پهلوانى، در فارس قدرتى بهم رسانيدند، و زمانى نيز شاه شيخ را، كه محبوب اهل فارس بود، در مقابل مدعيانى كه داشت يارى كردند. در آغاز فرمانروايى او كه يكتن از چوپانيان مغول- نامش ياغىباستى- برادر وى، مسعود- شاه اينجو، را كشت (٧٤٣) و خواست شيراز را از دست خاندان اينجو بيرون بياورد، در شهر، كلوها دو دسته شدند، بعضى به يارى رقيب مغول برخاستند اما بيشتر هواخواه شاه شيخ شدند. بعد از بيست روز جنگ داخلى، ياغىباستى ناچار به فرار شد و شيراز براى ابو اسحاق ماند و كلوها. درست است كه چندى بعد باز مدعيان در صدد حمله به شهر بر آمدند، اما شاه شيخ، به هر وسيله بود، توانست به كمك شيرازيها حكومت آنجا را در خاندان اينجو نگهدارد و آن را مثل نگينى كند در انگشت خويش- نگين بواسحاقى. شايد به همين سبب بود كه وى در دل از اين شيرازيها بيم داشت و بر آنها نمىتوانست اعتماد كند. در واقع كدخدايان، عياران، پهلوانان و حتى بازاريان شهر در آن زمان غالبا بىآرام بودند و دايم در حال فتنه و آشوب. چنانكه سالها پيش از آن هم- اگر در گزارش جهانگرد مغربى خلط و اشتباه كامل روى نداده باشد [٤]- يك وقت، بازاريان شيراز، به تحريك نجارى به نام پهلوان محمود، خود او- شاه ابو اسحاق- را، كه گويند طفلى بود خردسال، با مادرش تاشخاتون و هم برادران خردترش را از تبعيد و اسارتى كه يك حاكم مغول بر آنها تحميل مىكرد نجات داده بودند؛ و شاه شيخ، كه اين واقعه را مىبايست به ياد داشته باشد، اكنون اين روح ماجراجويى پهلوانها و كلوهاى شهر را براى قدرت و حكومت خويش مزاحم و معارض مىديد. اين پهلوانان و كلوها، در واقع، چنانكه مورخ اين زمان مىنويسد، مشتى رنود بودند [٥] كه به نام و ننگ اعتنايى نداشتند و در نيل به مقصود از هيچچيز ملاحظه نمىكردند. كارشان لوطىبازى بود و شرارت. نه ملاحظه شرع آنها را محدود مىكرد نه پند و ملامت عامه. شايد گهگاه آثارى از جوانمردى و كارسازى نشان مىدادند اما غالبا از هيچ كارى روگردان نبودند، نه از غارت و شبگردى نه از تهديد و آدمكشى، و شهر از سالها پيش آگنده بود از خانههاى فساد- خرابات [٦].