از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤٤ - در دير مغان
١٠
در دير مغان
آيا تا اينجا از كوچه رندان به سلامت گذشتهام؟ آنچه مىدانم اين است كه آگاهانه در تكاپوى خويش انحراف نجستهام. اما عرفان حافظ نيز در همين كوچه رندان خانه دارد و نمىتوان بىيك لحظه توقف از جلوى آن عبور- كرد. اين عرفان نه بر تجربه صوفى سر سپرده متكى است نه بر نظامات خانقاه مشايخ. عرفانى نظرى است، عرفان اهل علم كه شايد از تجربه مكاشفه و شهود شخصى نيز تا حد قابل ملاحظهاى بهره يافته باشد. چيزى است از نوع فلسفه اشراقى اما خالى از وسوسه قيل و قال آن. جهانبينى حافظ نيز كه بر- اين عرفان تكيه دارد مكتب انسانيت است و اخلاق. اگر مرشد و مربى خود را هم، كه نه يك شيخ مدرسه مىتواند بود نه يك پير خانقاه، پير مغان مىخواند و از حضور او به دير مغان تعبير مىكند از آن روست كه نيل به كمال اخلاق و انسانيت را وى در نشئه از خودرهايى مىجويد كه فقط پير مغان و جام مى مغانه آن را به وى هديه مىكند. معرفت واقعى را هم كه «دانشمند» از «علم اليقين» آن بهرهاى ندارد فقط از طريق همين بيخودى و از خودرهايى ممكن مىشمارد چرا كه خودى و خودنگرى را هم در سلوك، حجاب مىيابد و هم در معرفت. مثل هر عارف دلآگاه ديگر عقل فلسفى را با چشم تحقير و سوء ظن مىنگرد و راز معرفت را در آن سوى راه عقل مىجويد- در قلمرو قلب كه سر و كارش با كشف و شهود است نه با تجربه و برهان. درست است كه وى از مبناى معرفت خويش به اين صراحت صحبت نمىكند اما كسى كه بر قلب بيش از عقل اطمينان دارد مىبايست به عقل و معرفت فلسفى با سوء ظن