از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤٢ - رند در بن بست
عارفان است بىمعنى يا نامفهوم مىكند. جالب آن است در عين حال رند عارف، خوب مىتواند حتى دنيايى را كه آگنده از شر و خطاست دوست بدارد و آن را نشانى بداند از صنع كسى كه وجود او وراى خطا و صواب است. بعلاوه، درست است كه دنيا پر است از خطاها و شرهاى گونهگون اما نارضايى و شكايت انسان از آنچه هست و در عين حال به حكم جبر اجتنابناپذيرى كه بر سر- نوشتش حاكم است. آن را نمىتوان تغيير داد، چه فايده دارد؟ وقتى جز جبر قدرتى در عالم حكومت ندارد و از آن نمىتوان گريخت احوال عالم، گر اندكى نه به وفق رضاست خرده مگير. اين است سر تسليم و سكوت كسى كه يك وقت هم در غلبه شور و هيجان خويش فرياد مىزند: چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد. اما دنيا همين است، همينكه هست. گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را. پس چه بايد كرد؟ به اين سؤال كهنه هرگز يك جواب درست ندادهاند.
عقل عارف در اين بن بست حيرت احساس نوعى آرامش مىكند.
حافظ اگر يك هولدرلين[١] بود، مثل اين شاعر رمانتيك آلمان، شايد مىپرسيد كه اين زندگى چرا آنقدر حقير و بىاهميت نيست كه تا انسان را به چيزى ماوراى خود دعوت كند [١٧]، ليكن براى شاعر شيراز اين زندگى بىآنكه بكلى چيزى بىارج باشد، مىتواند انسان را به چيزى دعوت كند كه وراى آن است. به قلمروى كه در آن سوى جسم و آن سوى حس هست و قرآن و عرفان را حافظ چون دريچهاى تلقى مىكند كه وى را با آن دنيا مربوط مىكند- دنياى غيب. وجود وى جانى است كه خودى را چون زندانى تلقى مىكند، و تنى كه خودى را مىپرورد و تيمار مىدارد. و حافظ وقتى درست در خويشتن مىنگرد، در مىيابد كه اين مشتى غبار تيره كه «تن» نام دارد، «چهره جانش» را فرومىپوشاند و در حجاب مىافكند. آيا با اين حال حق ندارد كه در آرزوى نيل به بيخودى نهايى گهگاه مشتاقانه بسوزد و عارفانه بانگ بردارد: خوشا دمى كه از آن چهره پرده بر فكنم؟
اين البته يك درد فلسفى است كه هر متفكر عارف را آزار مىدهد و گهگاه به انديشه در آنچه وراى اين زندگى هست مىكشاند: عيان نشد
[١] -nilredloh .h