از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤٠ - رند در بن بست
به دنياى ماوراء خودى راه پيدا كند. به حقيقت آنچه ما را در تنگناى خودى محصور مىكند عشق نيست، حرص به مال است كه ناشى از خودپرستى است.
عارف نمىتواند زيبايى را كه مايه عشق و از خودرهايى است در پيشگاه ثروت و تجمل قربانى كند. اين نكتهاى است كه حافظ آن را به عبارتهاى- گونهگون خاطرنشان مىكند و در واقع صداى آرام خونسرد يك اپيكور عارف- مسلك است كه در كلام او انعكاس دارد- چون بالش زر نيست بسازيم به خشتى.
اگر به جاى بالش زر با خشت مىسازد، آبروى فقر و قناعت را نمىبرد و با خشتى كه زير سر دارد پا را بر تارك هفت اختر مىگذارد بدون شك براى آن است كه در آنچه ثروت و تجمل به انسان عرضه مىكند از خود رهايى غير- ممكن است، به خودگرايى و به خويشتنپردازى است كه از آن حاصل مىشود، و نزد و هيچچيز از بازگشت به خودى، به اين ورطه تعلقات ددمنشانه منفورتر نيست. اگر وى تا اين حد خود را عاشق زيبايى نشان مىدهد از آن- روست كه فقط استغراق در «آن» به او فرصت مىدهد كه از خود رهايى واقعى را تجربه كند و با پيوند با غير قبله خود را به بيرون از خود بگرداند- هر قبلهاى كه بينى بهتر ز خودپرستى و با توجه به غير، به بيرون از خويش، است كه انسان مىتواند دنيا را زيبا بيابد و دوستداشتنى. كسى كه همه جا خود را مىبيند و جز در خود غرق نيست در اين عرصه بيكران كاينات نمىتواند چيزى دلبستنى و دوستداشتنى بيابد. اينجاست كه عشق منشأ خوش بينى مىشود و هر گونه لكه نوميدى را از خاطر شاعر مىزدايد. آيا دنيا بكلى از عيب و شر خالى است؟ البته خير چون وجودى كه بكلى از عيب و شر خالى باشد با آنچه خالق و مبدع عالم است قابل التباس خواهد بود. حافظ هم در رؤياى بيخودى دنيا را مىتواند غرق در كمال و زيبايى بيابد، و وقتى دنياى خودى را كه در حال تجسم مىيابد ازين رؤيا بيرون مىآيد و شر و نقصى را كه در عالم هست نمىتواند انكار كند. درست است كه پير او- عقل عارف- كه در امواج نور اميد و رضا غوطه مىخورد، و «در هر چه هست پرتو روى حبيب» مىبيند، دوست دارد همه چيز را زيبا بيابد و عارى از نقص و خطا، اما كه مىتواند چشم باز و عقل روشن داشته باشد و چنين دنيايى را كه پر است از نقش