از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤١ - رند در بن بست
فقر و درد و جهل، بىخطا بداند و كامل؟ مثل ولتر، اما قرنها پيش از او، و مثل خيام، اما قرنها بعد از او، وى نيز خطايى را كه بر قلم صنع هست با ترس و احتياط بر زبان مىآورد، اما باز فورى رندانه لب را گاز مىگيرد و خاموش مىشود. شايد آنچه او را به اين خاموشى مىخواند داستان «پدر» ش «آدم» است كه مصلحتجويى او را واداشت تا در دنبال سقوط ابدى خويش همه بيدادىها و ناروايىها را كه در پيش چشم داشت، همچون گناه نخستين بگردن گيرد و بدين گونه از فرجام غمانگيز «شيطان» كه خطا را نه به خود- بلكه به پروردگار خود- منسوب كرد [١٥] در امان بماند. اما آن «شيطان» كه در وجود هر «شاعر» هست [١٦] چگونه مىتوانست به او اجازه دهد كه بارى از روى مصلحتجويى خاموشى گزيند و لا محاله در يك كنايه شيطنتآميز نيز بر عقل خطا پوش اعتراض نكند؟
براى آن عده از حكماى الهى كه مثل غزالى و لايب نيتس دنياى موجود را بهترين عوالم ممكن مىشمردهاند اين يك گستاخى آشكار است و عبث نيست كه يك حكيم و عارف فارس، جلال الدين دوانى، بعدها كوشيده است اين قول حافظ را تأويل كند و او را از خطا بينى تبرئه نمايد- آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد! اما پير شاعر، كه عقل مصلحت جوى جنجال گريز عارف است، اگر چشم خويش را بر آنچه «خطا» ست مىبندد و براى پاس رضاى اهل تقليد قلم صنع را عارى از خطا اعلام مىكند خودش مىداند كه اين تصديق وى را با يك اعتراض تازه مواجه مىسازد: اگر آنچه بر قلم صنع رفته است چنان از نقص و خطا عارى باشد كه سازنده نقش خودش هم نتواند نقشى بهتر از آن رقم زند كمال اين نقش قدرت بىپايان نقش آفرين را محدود خواهد كرد و او را از آفريدن نقشى كه از آنچه هست بهتر باشد عاجز نشان خواهد داد. اما كدام متفكر با ايمان هست كه بتواند خداى خويش را از يكجهت- هر جهت كه باشد- عاجز و ناقص و محدود تصور كند؟ بعلاوه تصور آنكه خطايى بر قلم صنع نرفته است و هر چيز كه هست آنچنان مىبايد، كل عالم را نيز از اشتياق به كمال و از سعى در نيل بدانكه نزد عارف و حكيم غايت سير و حركت تمام ذرات وجود است بازمىدارد و بازگشت كثرت را به وحدت كه رمز سلوك