از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٨١ - سخن اهل دل
را مست و بيخود مىكند و همه چيز به دور سر انسان مىچرخد.
در ديوان حافظ شعر از هر دستى هست: قصيده، غزل، قطعه، مثنوى، و رباعى. اما به قصيده چندان علاقهاى نشان نداده است و چند قصيده هم كه دارد تمرينى است در سبك و شيوه ظهير و كمال اسماعيل. با اينهمه شاعر ظاهرا خيلى زود كار قصيدهسرايى را ترك كرد و جز يكدو بار در عهد شاه شجاع و شاه- منصور به آن شيوه بازنگشت [٢٤]. چرا كه خيلى زود دريافت كه غزل نيز براى بيان همان مقاصد كه در قصيده بكار است آمادگى كافى دارد. درست است كه ممدوح را به لفظ معشوق ياد كردن، نزد شاعران ديگر بىسابقه نبود اما آنگونه كه حافظ آن را بكار مىبرد تجدد محسوب مىشد. در هر حال حافظ كه با وجود ارتباط با شاه و وزير تقريبا قصيده را كنار گذاشت، توانست در غزل مطالب قصيده را بگنجاند و در عين حال از طول و تفصيل ملالانگيز آن هم بكاهد تا بتواند براى آن بازار مناسب بدست آورد. البته مضامين و افكار غزلى هم ممدوح را بيشتر جلب مىكرد تا مبالغات بىحاصل قصايد. ازاينرو قسمتى از غزلهاى شاعر به مدح، مرثيه، تقاضا، يا حسب حال مقصور شد و در بعضى موارد همان لحن پرطنطنه و پوچ قصايد، غزل وى را نرگ فريبنده دارد. مثلا در پايان يك غزل به معشوق- كه در واقع ممدوح است- پيام مىدهد كه حاجب در خلوتسراى خاص را بگو كه فلان ز گوشهنشيتات خاك درگه ماست و اگر چه بصورت از نظر ما محجوب است هميشه در خاطر مرفه ما جاى دارد، ازاينرو اگر به سالى وقتى درى زند بگشاى كه عمرى است تا او مشتاق ديدار ماست [٢٥]. كدام فكر شاعرانه در اين عبارتها هست؟ تمام مطلب كه شايسته يك قصيده مدحيه است، چيزى نيست جز يك خواهش نيازمندانه- خواهش يك ستايشگر محتاج از يك ممدوح بلندپايه، كه با تضرع و نياز از وى اجازه زيارت مىخواهد. با اينهمه طنطنه بيان و موسيقى لفظ بقدرى است كه انسان خيلى دير توجه مىكند كه با يك مضمون عادى، پيشپاافتاده و حتى غير شاعرانه سر و كار دارد. آيا بعضى مسامحات لفظى و معنوى در اين اشعار نيست؟ البته هست. نه فقط آن عيب كه قافيهسنجان «ايطاء» مىگفتهاند در آن ديده مىشود [٢٦] بلكه تكرار بعضى معانى هم در آن فراوان است، بعلاوه از مسامحات لغوى و