از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٠٢
مشايخ محتاط تقدس مآب عصر بلافاصله بعد از وى- حتى جامى و خواجگان ماوراءالنهر- در حق وى اظهار كردهاند [٣٩] نشان مىدهد كه در زمان شاعر و چندين نسل بعد از او تصويرى كه از حافظ در اذهان ترسيم مىشد تصوير يك عارف راستين بود، دور از روى و رياى صوفيان و بر كنار از حرص و آز فقيهان اما سرشار از ايمان به حق، ايمان به قلب و ايمان به غيب كه نشان عرفان واقعى است.
اگر براى يك ستايشگر امروزينه حافظ دشوار است كه شاعر محبوب خويش را به آنچه خود وى بدان اعتقاد ندارد پايبند ببيند بايد به ياد بياورد كه بين او و شاعر رؤياهايش غير از تفاوت در بينش شخصى- كه لابد فاصله كوچكى نيست- قرنها فاصله زمانى و فرهنگى هم هست و در دوران حافظ كه شعر او معرف پيشرفتهترين انديشه عصر اوست هنوز نه ولتر در آنچه تعلق به مذاهب دارد به روشنگرى پرداخته بود نه ماركس در آنچه تعلق به معيشت و طبقات انسانها دارد نظريه خويش را عرضه كرده بود؛ نه داروين انسان را از قلمرو «جامعيت» و «امانت» به اعماق غار و جنگل بوزينگان كشانيده بود نه فرويد ژرفناهاى روح انسان را با ورطههاى كامجويىهاى جنسى پيوسته بود. كسى كه امروز مىخواهد نقشى درست از سيماى حافظ ترسيم كند اگر نتواند گرد و غبار روزگاران را از شيشه عينك خويش بزدايد بسا كه از سيماى پاك يك انسان واقعى نقشى خواهد پرداخت مثل تصوير خويش- يك نوع تصوير دوريانگرى. به علاوه، آخر كه مىتواند امروز از فكر علمى و نظم فكرى دم بزند و از يك شاعر روشنفكر مسلمان در عهد قاضى عضد و مير سيد شريف جرجانى انتظار داشته باشد مثل يك آزادانديش اروپايى و ضد مسيح دوران نيچه، راسل، و سارتر بر هر چه رنگ ايمان و عرفان دارد به چشم نفى بنگرد؟