از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٠٨ - رؤيا و جام جم
دلى كه او دارد هم اندوه عشق جسمانى مىگنجد و هم خار خار عشق روحانى- عشق عارفان.
اينجاست كه فهم كلام او غالبا دشوار مىشود و آگنده از ابهام. اما اين سر عشق نه در حوصله دانش هر مدعى است و هر چند تحصيل آن، مثل درس اهل مدرسه در اول آسان بنظر مىآيد، در آخر كار دشواريها دارد و خود را مسئلهاى نشان مىدهد كه امثال شافعى آن را شرح نتوانند كرد بلكه شرح و حل آن كسى را مىخواهد مثل حلاج- آن هم بر سر دار [٢٠]. آيا مىتوان شك كرد كه لااقل در بعضى موارد اين عشق خود چيزى نيست جز همان عشق حلاج، عشق حق كه وجود عاشق در آن ميان فقط حجاب است و همين حجاب است كه او را از معشوق دور مىدارد- و جدا. اينجاست كه شايد آن پژوهنده راز- آشنا كه دوست دارد در كلام حافظ چيزى جز رمز عرفانى نشان ندهد باز در ثلاثه غساله تفسيرى بيابد از يك تجربه عرفانى. چنين كسى ممكن است كه در ثلاثه غساله به چشم آن گونه معرفت بنگرد كه نيل به آن انسان را هم از انتساب صفت، هم از انتساب فعل و هم از انتساب وجود به خويشتن بازمىدارد و نقش تمام اين اوهام را از خاطر وى مىشويد و مىزدايد يا خود شايد آن را كنايه از معرفتى بيابد كه ادراك آن نقش هر چه را بين عارف و موضوع معرفت او حجاب مىشود- نقش دنيا را كه انسان به سبب آن در حجاب خلق مىماند، نقش نفس را كه انسان به خاطر آن در حجاب نفس مىماند، و نقش آخرت را كه انسان به جهت آن در حجاب بهشت و دوزخ مىماند- از خاطر وى- مىزدايد و با اين سه غسل كه اتحاد عارف با موضوع معرفت وى جز با اين مايه از «خودرهايى» ممكن نيست آنچه در پايان آن باقى مىماند فقط نقش حق است- وجدان وحدت. ظاهرا آن غسل نيز كه حافظ در اشك خويش مىكند و با آن مىخواهد ديده خود را شايسته ديدار سازد [٢١] نوعى آماده كارى براى همين غسلهاى سهگانه است- ثلاثه غساله. معهذا اگر آنجا كه در كلام حافظ از اين ثلاثه غساله سخن مىرود چندان نشان توجه به دنياى حسى، به دنياى سر و گل و لاله، هست كه سخن را از معنى ظاهرى به معنى رمزى نمىتوان منصرف داشت باز شك نيست كه حتى وقتى جز شراب شيرازى هم از اين تعبير