از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٦٦ - از ميكده بيرون
- مدعى تسخير جن بودند و اين گونه كرامات. با اينهمه مجالس صوفيه در اين ايام رونقى داشت. نه فقط امرا و عوام گهگاه به آن مجالس حاضر مىشدند علما و قضات هم با صوفيه مجالست مىكردند. در اين صورت عجب نيست كه حافظ پير نيز در شهرى كه آن همه تكيه و خانقاه صوفيه وجود داشته است با مشايخ طريقت ارتباط يافته باشد. در كلام وى بوى اين آشنايى هست. صحبت از كشف و بيخودى، صحبت از عهد الست، صحبت از تجلى ذات و صفات، كلام او را- گهگاه چنان رنگ تصوف داده است كه بعضى خود وى را از صوفيه خواندهاند.
اما اين يك آشنايى علمى است نه علمى. در آن ايام اقوال و آراى صوفيه به شكل كتاب در حلقههاى درس تعليم مىشد. كتاب عوارف المعارف سهروردى را بعضى علما تدريس مىكردند. شعر ابن فارض را در مجالس صوفيه و علما مىخواندند [٢١]. حتى كتاب نفايس الفنون، كه در عهد جوانى حافظ در شيراز تأليف شد، تصوف را به عنوان «معرفت» به بحث در مىآورد و مير سيد شريف جرجانى كه به روزگار پيرى وى در شيراز تدريس مىكرد، مباحث راجع به تصوف را در شمار مسائل علمى طرح مىكرد. پيداست كه در چنين احوالى آشنايى حافظ با اقوال و افكار صوفيه نبايد عجيب به نظر آيد. چنانكه بعضى شاعران ديگر- مثل سلمان ساوجى- نيز در همين ايام بىآنكه در عمل وارد طريقت شده باشند گهگاه از اقوال صوفيه در شعر خويش مىآوردهاند. بهر حال شك نيست كه حافظ از راه مطالعه و شايد نيز مجالست، با سخنان صوفيه آشنايى داشته است اما اينكه وى طريقت شيخى از مشايخ خانقاه را ورزيده- باشد و- چنانكه صوفيه مىگويند- «نسبت خرقه» به شيخى درست كرده باشد ظاهرا درست نيست. يك قرن بعد از او براى جامى شك بوده است كه او به هيچيك از مشايخ انتساب داشته باشد. در واقع در چند جا طى غزلها از قلندر و قلندران هم كه لا اقل از عهد سعدى در خطه فارس گهگاه رفت و آمد داشتهاند ياد مىكند و لحنى هم كه در صحبت از آنها دارد بيشتر حاكى از علاقه و تحسين است ليكن خود وى لا محاله در ظاهر رسم و راه قلندران را ندارد چرا كه وى نه فقط گهگاه از دلقپوشى و خرقهپوشى كه خلاف رسم قلندران و اهل ملامت هست صحبت مىكند بلكه يكجا نيز از طره و دستار مولوى خويش