از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٨ - فيروزه بواسحاقى
مىمانست، از حوادث آكنده بود و از بلايا- لااقل براى شهرهاى نزديك. در طى سالها، فقط در يك مدت كوتاه، حكومت وى در فارس بىمعارض بود. هم اصفهان به او اظهار طاعت مىكرد هم حاكم جزيره هرمز. دلنگرانى او همه از جانب يزد بود و كرمان- محمد مظفر. در مبارزه با اين مدعى- كه مبارز- الدين و امير مبارز نيز خوانده مىشد- شاه شيخ چند بار كرمان و يزد را محاصره و غارت كرد. گاه قبايل مغول كرمان را بر ضد وى تحريك مىكرد و گاه با حيله و فريب مىكوشيد او را از پا در آورد. يكبار يزد را به محاصره انداخت و از اين محاصره چنان قحطى در آن شهر روى نمود كه مردم يكديگر را مىخوردند و بسا كسان كه از گرسنگى مىمردند و كسى آنها را خاك نمىكرد.
از غالب اين كشمكشها فايدهاى كه عايد مىشد خستگى قوا بود و ويرانى شهرها. آخر كار هم اين لشكركشيها نيروى مادى و معنوى او را به پايان آورد.
سه سال آخر عمرش در آوارگى و دربهدرى گذشت. وقتى در سر پل فسا بين وى و محمد مظفر زدوخوردى شد، شاه شيخ شكست خورد و به شيراز گريخت.
امير مبارز شيراز را محاصره كرد؛ اما شاه شيخ نه نيروى معنوى براى جنگ داشت نه قدرت مادى. حافظ جوان كه از ته دل او را دوست مىداشت، در طى اشعار و صحبتهاى خويش مىكوشيد او را دل دهد و شكستهايى را كه از مدعى يافته است برايش قابل تحمل سازد. اما شاه شيخ بدگمان بود و ترس و نوميدى هم ظاهرا هر روز او را بيشتر فرومىگرفت. شاه جوان در مقابل اين فشارها به مستى پناه برد و بيخودى، به چيزى كه دوست شاعرش- شمس الدين حافظ- نيز گهگاه در آن دواى هر درد را مىجست. در اين تاريكترين روزهاى زندگى هم شاه شاعر پيشه از عشرت خويش فارغ نبود. محاصره شهر چند ماه طول كشيد و شاه نوميد، درون دروازههاى شهر، خود را در حصار بىخبرى كشيده بود.
گويى در بيرون نه دشمنى در كار بود نه تهديدى. در اين اوقات يكتن از از نديمان وى را بر بام قصر برد تا از آن بالا بهار شيراز را در موج سبزهها و دورنماى درختان اطراف شهر تماشا كند. مىگويند شاه شيخ كه ديده بود لشكر در پاى ديوار شهر موج مىزند پرسيد: اين چيست؟ گفتند لشكر محمد