از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٦ - فيروزه بواسحاقى
فلك و كشتى هلال- را غرق نعمت وى مىيافت [٣٩].
مجلس حاجى، محبت وزير، و جلال بواسحاقى حافظ جوان را، كه غرق در رؤياهاى جوانى بود، جلب مىكرد و غزلهاى وى از اين علاقه- علاقه به- دربار شاه جوان- حكايتها داشت و نشانها. آنچه شاعر جوان را مخصوصا به اين شهر رندان پايبند مىداشت، گذشته از عشرتجويى و آسايش طلبى، ظاهرا آن بود كه به دام زن و فرزند گرفتار بود- همان سروى كه در اين زمان در خانه داشت و مىتوانست آشكارا به قوام الدين حسن يادآورى كند كه كه در سايه قد وى «فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم» [٤٠] آيا اين همان يار كمان ابروست كه بعدها در لحد منزل كرد [٤١] و شاعر را در گرداب تأثرها انداخت و اندوههاى جانكاه؟ نام اين زن را افسانههاى بعد شاخ نبات خواندهاند اما آن شاخ نبات كه در شعر حافظ به آن اشارتها هست، يك نام نيست، كنايهاى است از هر معشوق شيرين كه وصل او مىتواند كام عاشقى را شيرين بدارد. با آنكه ذكر شاخ نبات در شعر وى مكرر هست كه مىتواند آن را جز يك نام كنايهآميز بخواند- نام يك زن؟ يك نام ديگر هم در غزلها هست كه لحن بيان شاعر درباره او عاشقانه است: فرخ. اما كه مىداند اين فرخ چه «جنس» محبوبى بوده است و در كدام دوره عمر وى مىزيسته است؟ اگر شارح و منتقد عرفانپرورى مثل مؤلف لطيفه غيبيه كه دوست ندارد يك «لسان الغيب» را به عشقهاى زمينى آلوده بيابد در انتساب آن به حافظ ترديد دارد [٤٢] نسخههاى قديم از ديوان در دست هست تا نشان دهد كه اين مايه خوش بينى در حق يك شاعر تا حد زيادى سادهلوحانه است. در هر حال، در اين روزگار بواسحاقى، كه شاعر جوان از قوام الدين حسن حمايت و محبت مىديد، در دام زن و فرزند گرفتار بود و اين نكته نيز وى را به شهر رندان پايبند مىداشت. آيا حافظ، در اين ايام با دستگاه شاه و وزير ارتباطى هم داشت؟ در واقع دستگاه شاه و وزير در شيراز، يك قفس طلايى بود كه حتى مرغان بهشتى را نيز به خود مىخواند. در آنجا همه لذتهاى زودگذر و بىدوام را با زنجير طلايى به پايه تخت سلطان بسته بودند. ثروتهايى كه به نام تمغا، خراج، و باج از مردم يغما مىشد بوسيله حاجى قوام گرد مىآمد، بوسيله تاش خاتون