از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٩٦
مخصوصا براى آن است كه اين عشق الهى، جنبه لا يتناهى وجود انسان را از آنچه متناهى است جدا مىكند و در كل لا يتناهى فرومىريزدش و بدان بقاى سرمدى مىبخشد. ازينرو با تمام «مشكلها» كه در سر راه اين عشق هست حافظ با شوق و علاقه آن را استقبال مىكند، آن را مايه امتياز انسان بر همه كاينات مىشمرد، حتى آسمان را كه از قبول آن سرباززد با تمام عظمت كه دارد ناچيز مىيابد و تمام آنچه را وى به خاطر آنها عظمت مىفروشد به يكدو جو بيش ارزيابى نمىكند و با آنكه از «شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل» كه در راه عشق هست صحبت مىكند باز بر سبكباران ساحلها- كه دنياشان دنياى غير انسانى است و طبعا از بار اين امانت سبكبار ماندهاند- طعنهاى فخرفروشانه دارد. بدين گونه، در همين اولين غزل ديوان كه سخن از «عشق» و «مشكلها» در ميان است حافظ تقريبا تمام راز عرفان خود را كه عبارت از عشق مجذوبان، عشق «بيدلان» و عشق كسانى است كه جاذبه عهد الست آنها را به سوى حق مىكشد، بيان مىكند، و اين يك غزل به تنهايى در بيان تعليم عرفانى حافظ مىتواند حكم ابيات «نىنامه» آغاز مثنوى را داشته باشد در بيان تعليم عرفان مولوى.
عشقى چنين بلندپرواز، آسمانى، و تصعيد يافته كه جز در تعدادى معدود از غزلهاى عرفانى حافظ رنگ نگذاشته است البته معرف لحظههاى عادى زندگى شاعر نيست فقط رسوبى است از لحظههاى درخشان اما ديرياب تجربههاى بيخودى كه اگر در بين تمام سالهاى فعاليت آفرينندگى او پخش شود شايد به زحمت فرصت يافته باشد كه در هر سال بيش از يكدو غزل از اين دست سروده باشد. شك نيست كه اين لحظههاى تابناك بيخودى و از خود رهايى براى شاعرى كه در يك دنياى آكنده از خشم و كين و هياهو، در ميان جنگلى وحشى از شهرها و شهرياريهاى بىلجام و تجاوزگر، مىخواهد زندگى را تا آخرين قطرهاش بنوشد، مىخواهد از مدرسه تا خانقاه در هرجا كه روشنى اميدى هست سر بكشد، مىخواهد از بزم عشرت سلطان و وزير تا حلقه اوراد شيخ و صوفى هيچ گوشه زندگى را ناآزموده باقى نگذارد، مىخواهد از خرابات شيراز، از سراى مغان، از شرب اليهود شيخ و قاضى،