از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٢٢ - فيروزه بواسحاقى
و معجزآسا. با اينهمه در همان سالهاى آغاز جوانى كه شاعر هنوز با حلقه درس و حوزه بحث سر و كار داشت شعرش اعجابانگيز بود و آكنده از لطف و زيبايى. اندكى پيش از آغاز امارت شاه شيخ قطعهاى كه در باب استر گمشده خويش سروده بود، حاكى بود از قدرت و مهارت در بيان. اما در دورهاى كه خاتم فيروزه بواسحاقى با جلوه و جلايى تمام مىدرخشيد، وى ديگر تنها يك حافظ قرآن يا يك طالب علم ساده بشمار نمىآمد. شاعر بود، و شعر او در مجالس بزرگان دست بدست مىگشت. شايد گهگاه نيز در مجالس عشرت شاه- شيخ يا وزيرانش از اشعار او چيزى خوانده مىشد. در روزگارى كه حافظ جوان روزهاى پرجوش و خروش بين بيست تا سى سالگى را مىگذرانيد، شهر رندان غرق بود در فراموشيهاى مستكننده. از در و ديوار بانگ مستى و شادخوارى مىآمد و همه چيز يك جوان مستعد را دعوت به عيش و طرب مىكرد. يك طالب علم مدرسه، يك حافظ قرآن، كه در حوزه محدود مدرسه از پارسايى و پرهيز هرگز انديشه مى و مطرب را به خاطر راه نداده بود، در چنين گيرودار عيش و عشرت چگونه مىتوانست از هواى مغبچگان شهر دور بماند؟ [٢٩] خاصه كه آواى خوش و قريحه شاعرى او را با مجالس نامآوران شهر آشنا مىكرد و مربوط. اين عشرتجويى، طبع قانع اما پرغرور اهل شيراز را كه به قول تيمور [٣٠] گرايشى به خيالپرورى داشتند، چنان بذوق آورده بود كه گويى در تمام شهر همه جا بين جوانان صحبت از عشق مجازى بود و شراب شيرازى. بارگاه شاه شيخ در اين زمان ميعاد گاه شاعران بود، و عشرتجويى و زربخشى او چنان شاعران و محتشمان فارس را فريفته بود كه اين شاه جوان را غالبا مثل يك سليمان، سليمان روزگار، نيايش مىكردند.
وى كه غرق لذت باده و ساده بود، اوقاتى را كه مست نبود در نشئه تملقهايى مىگذراند كه شاعران و ستايشگران نثارش مىكردند. از دور و نزديك اين شاعران به دربارش مىآمدند يا برايش شعرهاى پوچ آكنده از تملق مىفرستادند.
عبيد زاكانى، با طبع شوخ و لحن گستاخ اما نديمانه خويش اوقات او را غرق در ذوق و شادى مىداشت. خواجوى كرمانى برايش شعر مىسرود و مثنويهاى خود- كمالنامه و روضة الانوار- را به نام او مىساخت. شاه جوان