از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٧٩ - سخن اهل دل
وقتى درست مفهوم تواند شد كه خواننده توجه كند نه فقط مىخواهد بگويد كه آخر اين دايرهاى كه هست با كدام پرگار درست شده است، بلكه نيز مىخواهد با خنده و با لحن عاميانهاى كه حذف «است» در آخر سؤال نيز آن را اقتضا دارد، سؤال كند كه اى حافظ باز اين چه پرگار تازهاى است؟ با اينهمه حاضرجوابيهاى او غالبا چنان نافذ و قوى است كه در بيشتر موارد بىپرده و بدون تأمل بسيار لطف و ظرافت آنها معلوم مىشود. وقتى معشوق بهانه جوى را مىخواهد تهديد به فراق كند با بىقيدى رندانهاى به وى مىگويد كه ز دست جور تو آخر ز شهر خواهم رفت. اما معشوق با بىنيازى- شانهها را بالا مىاندازد و رندانه جواب مىدهد «كه حافظ برو كه پاى تو بست؟» [١٥] يكجا با زبان يك بازارى از معشوق بوسهاى «حواله» مىخواهد و معشوق كه مثل او با اين زبان آكنده از وعده و دروغ آشناست رندانه مثل يك سوداگر كهنه كار مىپرسد: كيت با من اين معامله بود [١٦]؟ جاى ديگر وقتى معشوق را مىبيند كه با يك تملق ريشخندآميز خندهاى مىكند و مىگويد: كه حافظ غلام طبع توأم، شاعر رند با حالتى كه دير باورى و بىاعتقادى در آن به هم آميخته است سرى تكان مىدهد و مىگويد: ببين كه تا به چه حدم همىكند- تحميق! [١٧] حتى وقتى مىخواهد از شاه تقاضا كند تقاضايش گهگاه رندانه است و ظريف. مىگويد سالهاست ساغرم از باده تهى است اما شاهدى كه بر اين ادعا مىآورد جالب است- محتسب [١٨]. چه كسى بهتر از محتسب مىتواند اين دعوى را در محضر سلطان تصديق كند، و يك رند چه كنايهاى ظريفتر از اين براى تقاضا مىتواند به كار برد؟ حاضرجوابيهاى او گهگاه رنگ تغافل دارد و آكنده است از ظرافت رندانه. وقتى معشوق قصد جدايى دارد شاعر محجوب با بيم و وحشت زير لب زمزمه مىكند كه «آه از دل ديوانه حافظ بىتو» اما معشوق كه خوب مىداند اين ديوانگى عاشق از كجا ناشى است خود را به- نادانى مىزند و با خندهاى كه راز او را فاش مىكند زير لب مىپرسد كه ديوانه كيست [١٩]؟ اينجا معشوق با بىاعتنايى و سر گرانى از پهلوى وى مىگذرد، شاعر آهسته از وى مىخواهد كه به عهد دوستى وفا كند. معشوق مثل اينكه تقاضاى او را نفهميده باشد جواب مىدهد كه آقا، اشتباه گرفتهايد «در اين عهد