از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٨٣ - سخن اهل دل
خود شعرى است مستقل. اين معنى هر چند مخصوص حافظ نيست اما براى او گويى نوعى التزام است و قاعده. در واقع اقتضاى مقام هم در غزل تا حدى همين است. چون بر خلاف قصيده، در غزل شاعر گويى قصد معين ندارد. هدف او نه مدح است نه هجا نه فخر است نه رثا. مىخواهد با معشوق راز و نياز كند، با خيال او كه دايم پيش چشمش هست گفت و شنود كند و جايى كه مقام راز و نياز عاشقانه است مقتضى جر بحث نيست و نمىشود كه گوينده يك مطلب را بگيرد و دنبال كند، از آنكه اين شيوه هم موجب ملال است و هم بسا كه منجر شود به دلخوريها و ناخرسنديها. ازاينرو شاعر كه از رموز عاشقى آگاه است در چنين مقام از هر در سخنى مىگويد اما توقف نمىكند، عتاب مىكند اما زود مىگذرد، تملق مىگويد اما در آن ابرام نمىكند، شكايت مىراند اما دنبالش را نمىگيرد و سعى مىكند در فرصت گرانبهايى كه با معشوق يا با خيال او گفت و شنود دارد دايم يك موضوع معين را دنبال نكند و در تغيير موضوع هميشه موضوع تازهاى براى گفت و شنود خويش با او پيدا كند.
از اين روست كه غزل وى مثل يك گفت و شنود عاشقانه آگنده است از انديشهها و احساسات گوناگون، مثل قصيده نيست كه تمام يا قسمت عمده آن وقف باشد بر مطلب معين و مقصد معلوم، و همين نكته است كه غزل حافظ را- به مثابه غزل خالص- نزد عام و خاص چنان مقبول كرده است كه حتى تنگ حوصلهترين مردم هم به آن علاقه مىورزند و در دورهاى كه قصيده حتى براى سادهلوحترين دوستداران تملق هم ديگر چنگى به دل نمىزده است، غزل حافظ مىتوانسته- است كار آن را نيز انجام دهد.
در غزل او البته پست و بلند هست و كدام شاعر هست كه در سخنش پست و بلند نباشد؟ وى، آنگونه كه از مقدمه جامع قديم ديوانش بر مىآيد، در زندگى خويش ديوانش را جمع نكرد تا به ذوق و سليقه خود هر چه را نمىپسنديد از آن شمار خارج كند. اين ديوان را بعد از او جمع كردهاند و البته آنچه را يافتهاند يا آنچه را خواستهاند و پسنديدهاند در آن ميان وارد كردهاند. با اينهمه در همين مجموعه پست و بلند هست و خوب و بد. از آنكه شاعر است و حالى كه دايم در تبدل و تغير است دمى پيدا و ديگر دم نهان است