از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٠ - رند در بن بست
علقه خودى را در وجود انسان فرومىكوبد و با تلقين غيرپرستى، او را از خويشتن خويش بيرون مىكشد. اينجاست كه حافظ عشق را كيمياى هستى تلقى مىكند و امرى كه مس وجود انسان را مىتواند جلا ببخشد و تبديل به زر كند.
در حقيقت آنچه اين عشق را، حتى در جلوه انسانى آن همچون كيمياى وجود نشان مىدهد گستردگى پردامنهاى است كه «از خود رهايى» ناشى از آن به حيات انسان مىدهد. اين سرشارى و گستردگى حيات است كه منشأ واقعى ذوق لذتجويى را نيز در شعر حافظ تبيين مىكند. بدون شك اين ذوق- عشرتجويى نيز مثل گرايش به شك و حيرت نقطههاى شباهت و اشتراك دنياى حافظ را با دنياى خيام عرضه مىدارد. در واقع عشق از آنجا كه به هر صورت هست خودى انسان را با خودى «غير» پيوند مىدهد به حكومت مطلق العنان خودى پايان مىدهد و انسان را از خود به وراى خود مىبرد. آيا يك تفاوت عمده بين لذتجويى حافظ با لذتجويى خيام در همين نكته نيست كه وى در لذت دريچهاى را مىجويد كه او را به آفاق از خود رهايى راه دهد، در صورتى كه خيام آن را چون وسيلهاى تلقى مىكند كه او را از همه چيز بگسلاند و فقط به خود بازگرداند- به خود، كه نزد او مركز واقعى هستى است و وراى آن جز مرگ، گور، و عدم محض چيز ديگر نيست؟ لذت جنسى، شراب، و دوستى بىشك براى حافظ نيز مثل خيام زندگى انسانى را گستردگى و سرشارى مىداد اما بر خلاف خيام اين سرشارى و گستردگى در اين دايره تنگ محدود نمىماند چرا كه غايت آن گريز از خودى بود- از خودى كه تمام كاينات را محدود مىكند و در دايره تنگ وجود خود درون مىكشد. حقيقت آن است كه براى او نيز مثل خيام و حتى مثل هو راس فكر اغتنام فرصت ناشى از تأمل در تزلزل احوال عالم بود با اينهمه آنچه را در اين تزلزل مايه رنج بشمار- مىآمد وى ناشى از تعلق انسان به خودى مىديد و رهايى از اين رنج را از طريق رهايى از خودى ممكن مىيافت. وقتى مىخواهد به مىپرستى نقش خود را بر آب زند، براى آن است كه راه رهايى را بيابد و تا خراب كند نقش خود- پرستيدن. درست است كه دنياى او بر خلاف دنياى خيام تنها يك بعد حسى و مادى